درباره نویسنده
محمد رضا حسن زاده

ما استاده ایم متولد خرمشهرم هدف من از راه اندازی این وبلاگ تجدید خاطره با شهدا و جانبازان و اسرا کنیم جا داره از کسانی که منو یاری کردند ، برادران گرامی دوستان عزیزم مهدی گرگپور و مر تضی گلابی وکسی که همیشه بهش افتخار میکنم سید اسماعیل بهر العلوم تشکر و قدر دانی کنم . یا علی

منوی اصلی
مطالب پیشین
دوستان من
نویسندگان
آرشیو مطالب
صفحات اختصاصی
ابر برچسب ها
(٢)  ,  آزاد سازی خرمشهر (٦)  ,  ابراهیم قاطعی (۱)  ,  احمدگرگپور (۱)  ,  اسماعیل ملکیان (۱)  ,  امام حسین (۱)  ,  امریکای ملعون (۱)  ,  بازار صفا (۱)  ,  بچه سه ساله (۱)  ,  بچه های قدیم (۱)  ,  بحر العلوم (۱)  ,  بهروز مرادی (۱)  ,  بیت المقدس (۱٢)  ,  پیراهن قرمز (۱)  ,  تحریف قران کریم (۱)  ,  تخریب چی سپاه خرمشهر (۱)  ,  جاده خرمشهر اهواز (۱)  ,  جانباز شیمیایی بی ادعا (۱)  ,  جانباز شیمیایی (۱)  ,  جانباز گمنام سعید فیلیان (۱)  ,  جلال حورسی (۱)  ,  جمشید قلیج (۱)  ,  جنگ تن به تن خرمشهر (۱)  ,  چنگ تن به تن (۱)  ,  چنگ تن به تن خرمشهر (۱)  ,  حاج حسن گلابی (۱)  ,  حاج غلام رضا حیدریان (۱)  ,  حاج فتح افشاری (۱)  ,  حاج قربون (۳)  ,  حسن (۱)  ,  حسین فخری (۱)  ,  حسین عیدی (۱)  ,  حیدریه (۱)  ,  خادم شهدا (۱)  ,  خاطرات (۱)  ,  خاطرات شهدا (۱)  ,  خاطرات شهید بهروز مرادی (٢)  ,  خاطرات شهیدای خرمشهر (٢)  ,  خاطرات عبد الرضا موسوی (۱)  ,  خاطره از اسیر خرمشهری (۱)  ,  خاطره از حاج نوروزی (۱)  ,  خباریصالح زادهصاحب عبود (۱)  ,  خرمشهر (۱٤)  ,  خرمشهر آزاد شد ولی آباد نشد (۱)  ,  دانلود کلیپ (٢)  ,  دکتر (۱)  ,  دیدبانان (۱)  ,  رحمان اقبال پور (۱)  ,  رحیم اقبال پور (۱)  ,  رزمنده دلاور خرمشهری (۱)  ,  رسول نورانی (٢)  ,  روز عاشورا (۱)  ,  سالگرد شهادت (۱)  ,  سالگرد شهدا (۱)  ,  سالگرد شهید (۱)  ,  سامی حسن زاده (٢)  ,  سپاه خرمشهر (٢)  ,  سر لشکرپاسدار شهید (۱)  ,  سردار جانباز (۱)  ,  سردار شهید (۱)  ,  سردار شهید جهان آرا (٢)  ,  سردار شهید حمود ربیعی (۱)  ,  سردار شهید رضا دشتی (۱)  ,  سردار شهید سامی حسن زاده (۱)  ,  سردار شهید مهدی البوغبیش (۱)  ,  سردار شهید ناصر فرحانی (۱)  ,  سردار فریدون دشتی (۱)  ,  سعید فیلیان (۱)  ,  سکوت (۱)  ,  سید جعفر موسوی (۱)  ,  سید رسول (۱)  ,  سید غلامحسین حسینی امنیه طهرانی (۱)  ,  سید محمد علی جهان ارا (۱)  ,  شفای رسول عطاری (۱)  ,  شهدای (۱)  ,  شهدای خرمشهر (۱)  ,  شهید (۱)  ,  شهید اسماعیل خسروی دستگردی (۱)  ,  شهید حمید دشتی (۱)  ,  شهید قاسم داخل زاده (۱)  ,  شهید محمد ابراهیم زاده (۱)  ,  شهید محمود گرگپور (۱)  ,  شکارچی تانک (۱)  ,  شیمیایی (۱)  ,  طاهریان پور (۱)  ,  عادل خاطری (٢)  ,  عبدالخالق شفیعی (۱)  ,  عراقی (۱)  ,  علیرضاگرگپور (۱)  ,  عملیات (٢)  ,  عملیات بیت المقدس (۳)  ,  عملیات خیبر (۱)  ,  عملیات فتح المبین (۱)  ,  عملیات مرصاد (۱)  ,  عمو رحمان (۱)  ,  فرمانده سپاه خرمشهر (۱)  ,  فریدون دشتی (۱)  ,  قلم (۱)  ,  گلابی (۱)  ,  گمنامهشت سال دفاع مقدس (۱)  ,  گوهر دشت (۱)  ,  مثلث توحید (۱)  ,  مجید بچه محل (۱)  ,  مجید خیاط زاده (۱)  ,  مجید دمستانی (۱)  ,  محمد پور حیدری (۱)  ,  محمد رضا حسن زاده (۱)  ,  مداح اهل بیت (٢)  ,  مدرسه دریابد رسایی (۱)  ,  مرتضی گلابی (۱)  ,  مرتضی کاظمی (۱)  ,  مرحله اول (٢)  ,  مرحله سوم (۱)  ,  مرحوم رضا وفایی (۱)  ,  مردان بی ادعا (۱)  ,  معلم (۱)  ,  مفید (۱)  ,  منصور (۱)  ,  منطقه جفیر (۱)  ,  ناخدایکم خلبان شهید صادق ترویجی (۱)  ,  نجم ناصرالدین (۱)  ,  نوحه خوانی (۱)  ,  هییت عمویی (۱)  ,  وداع با سردار شهید قاسم زاده (۱)  ,  وزارت دفاع (۱)  ,  وصیت نامه (٢)  ,  کرج (۱)  ,  کریم اقبال پور (۱)  ,  کوتشیخ (۱)  ,  یا اباعبدالله حسین (۱)  ,  یادداشتی برای من (۱)  ,  یاران با وفایش (۱)  , 
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


عادل خاطری یکی از بزرگ مردان 45 روز مقاومت خرمشهر که در اطراف مدرسه دریابدرسایی با یازده گلوله کلاشینکف مجروح می شود و تا آخرین لحظات چنگ دوش به دوش همرزمانش می جنگد .


 راست سردار شهید حمود ربیعی  زاده وسط جانباز بزرگوار عادل خاطری و وهاب خاطری

 در منطقه سیل بند نبرد سنگین بود و با یکی از دوستان به منازل پیش ساخت رفتم و درآنجا وهاب خاطری و احمد شوش و رضا کاظمی و محمد نورانی و عده ای دیگر از دوستان را دیدم که قصد رفتن به جلو را داشتند . احمد شوش فردی شجاع و نترس و از شعور بالای نظامی بهره می جست و در کشور لبنان آموزش نظامی دیده بود از آنجایی که در شجاعت و تدبیری احمد در جنگ شک نداشتم خیلی دوست می داشتم در کنار او بجنگم و جنگیدن در کنار او برایم آرزو بود . احمد از زمان اوج گیری خلق عرب بابچه های شهر در تابستان ۵۸کمیته نظامی فرهنگی را راه انداخته بود و مردانه در مقابل خلق عرب ایستاد و از هیچ کس نترسید و تا پای جان ایستاد و فقط مجروحیتش باعث شد تا میدان را ترک کند آن هم با اصابت تیر به پایش که جای حساس او خورده بود .و تازه او برای خودش یک پا چریک بود .این از خصوصیات احمد شوش بود .و در همین لحظه اعلام شد که دشمن بعثی بالاتر از سیل بند در حال پیش روی هستند و برادران در آن منطقه در حال نبرد هستند و به کمک نیاز دارند و بنا به دستور محمد جهان آرا باید به آنجا رفته و جلوی پیشروی آنها گرفته شود . سیل بند محلی بود شامل دشت وسیعی از زمین کفی بایر که هر ساله به دلیل بارانهای شدید زمستانی آنجا را آب در بر می گرفت و سیل بند بخاطر عدم نفوذ آب به شهر درست شده بود . شب قبل ناجی شری زاده و تعداد اندکی از برادران رزمنده که به انگشتان هر دو دست نمی رسید پشت سیل بند درون کیسهٔ خواب ، شب تا صبح آنجا خوابیده بودند و صبح زود که بیدار می شوند از پشت سیل بند ، آن طرف سیل بند را ناجی با دوربین نظامی نگاه می کند ، با خیل عظیمی از تانک دشمن مواجه می شود و ناجی شروع می کند به شمردن تانکها و نفربرها با دوربین . ۱٫۲٫۳و تا ۹۰تانک را شمارش می کند ، حالا نیروهایی که با ناجی شری زاده بودند کمتر از انگشتان دو دست بود و این نفرات می خواستند جلوی خیل عظیم تانک و نیروهای دشمن را بگیرند . ناجی زراء نژاد دور وبر یک دستگاه خودرو که روشن نمی شد ، ور می رفت تا خودرو را روشن نماید و مهمات کافی بیاورد که ناجی شری زاده وقتی متوجه ناجی زراء نژاد می شود او را از این کار منع می کند و وقتی هر دو از خودرو فاصله می گیرند گلولهٔ توپی به خودرو اصابت کرده خودرو منهدم می شود . بنابر این ناجی درخواست نیروی کمکی و آر پی جی می کند . با احمد شوش و بقیهٔ برادران همراه شده به طرف محل مورد نظر حرکت کرده از طریق جوی آب خشک شده و کانالهای موجود در منطقه خود را به نزدیکیهای دشمن می رسانیم  و در پشت سیل بند پناه گرفته و از دیواره سیل بند آن طرف را نگاه کرده ، وااای با خیل عظیمی از تانک دشمن که در دشت وسیع واقع شده بودند مواجه شدیم حالا ما چند نفر می خواستیم جلوی این خیل عظیم تانک و نفرات دشمن را با تفنگهای ژ۳و نانجک و آر پی جی که به همراه آورده بگیریم . تأملی کرده به مشورت پرداختیم که اول با آر پی جی شروع به شکار تانکها پرداختیم با شکار چند تانک نیروهای دشمن که در حال پیشروی به سمت ما بودند و چند دستگاه تانک از آنها زده شد در جا ایستاده و منطقه را گلوله باران کردند و بارانی از گلوله های تانک بر سر ما باریدن گرفت و ما در جوی آب خشک شده خوابیده بودیم ، گلوله های آر پی جی ما در حال تمام شدن بود ، درخواست گلوله آر پی جی کردیم ، تانکها مجددا شروع به پیشروی کردند آنقدر به ما نزدیک شده بودند که با نارنجک نیز می توانستیم تانکها را هدف قرار دهیم ، حالا تانکها رسبده بودند پشت سیل بند ، و دیگر نمی شد عقب کشید و تازه از این فاصلهٔ نزدیک هم راحت می شد به تانکهای
دشمن با سلاح سبک زد . با توجه به اینکه تانکها قدرت مقابله با ما را نداشتند ، و چون تانکها در چند قدمی ما قرار داشتند با نارنجک به شکار تانک ها پرداختیم و توسط احمد شوش و رضا کاظمی و بهروز قیصری و ناجی شری زاده و وهاب خاطری چند تانک را با همین نارنجکها از کار انداختیم و چون دشمن توان مقابله با ما را نداشتند نیروهای پیادهٔ خود را به سمت ما گسیل داشتند و ستونی از نفرات دشمن به جلو آمده و شروع به تیراندازی به سمت ما نمودند و ما نیز به تیراندازی آنها پاسخ دادیم .الان زمان خوبی بود تا نیروها را هدف قرار بدهیم، احمد شوش بلند شد چند تا نارنجک داشت همچنین من و رضا کاظمی و بهروز قیصری و ناجی شری زاده و وهاب خاطری نارنجکها را که پرتاب کردیم علاوه بر اینکه تانکها مورد اصابت قرار گرفتند نیروهای پیاده زیادی نیز به هلاکت رسیدند ، در اینجا نارنجکها نیز در حال اتمام بودند محمد نورانی پشت بی سیم درخواست بمباران منطقه توسط فانتوم را می کرد و داد می زد بمباران کنید منطقه را ، اسلحه ژ۳ما نیز گیر می کرد در اینجا فقط وهاب خاطری بود که مدام شلیک می کرد و شلیک او قطع نمی شد ، آنهم به واسطهٔ اینکه اسلحهٔ او کلاش بود . دشمن بعثی که مقاومت سر سختانهٔ ما را مشاهده کرده مجددٱ نیروهای پیادهٔ خود را به جلو فرستاده تا با ما مقابله کرده و ما را به عقب براند . با آمدن مجدد نیروهای پیاده دشمن، نارنجکهایی به سوی ما پرتاب کردند و یکی از نارنجکها جلو پای بهروز قیصری می افتد و در این لحظه ناجی شری زاده نارنجک را از روی زمین برداشته و خطر را به جان می خرد و سپس نارنجک را به نقطهٔ دیگری پرتاب می کند تا به بهروز آسیبی وارد نیاید در همین حین تمامی مهمات ما به اتمام می رسد و سلاح ژ۳نیز گیر کرده و بایستی با هر شلیک گلن گدن اسلحه را می کشیدیم ، از میان ما فقط وهاب خاطری بود که به شلیک ادامه می داد و شلیک را قطع نمی کرد آن هم بخاطر  اسلحهٔ کلاش  او بود و چنان با افتخار و غرور به تیراندازی ادامه می دادکه همه را به وجد آورده بود و نبرد آنقدر سنگین بود که هر لحظه امکان اسارت ما می رفت و دشمن به پشت سیل بند رسیده بود ،و یک دفعه با فریاد وهاب مواجه شدیم که نورانی گفته قراره جنگنده های ما اینجا را بمباران کنند و عقب بکشید و صلاح نیست در منطقه بمانید  با شنیدن این سخنان ما هم از طریق کانال آب خود را به عقب کشیده
و وهاب خاطری آخرین نفری بود که عقب نشینی می کرد وقتی احمد شوش عقب سر خود را نگاه می کند و وهاب را می بیند که عقب مانده به او می گوید وهاب سریع خودت را به ما برسان که اگر تیر بخوری دیگه اینجا می مانی و کسی نیست  ترا عقب بکشد در همین حین جعفر بحران احمدی که جلوتر از احمد شوش و وهاب خاطری بود تیری به پایش اصابت کرده و به زمین غلط می خورد و دراز کش می شود و احمد و وهاب که با مجروحیت جعفر مواجه می شوند و از آنجایی که نمی خواستند او را در منطقه رها کنند او را کول کرده و جعفر به آنها می گوید مرا اینجا رها کنید و خودتان را نجات دهید و من مشکل برای شما درست می کنم ولی احمد و وهاب توجهی به درخواست جعفر نمی کنند و مورچه وار با هر سختی و مشقت با توجه به سنگینی وزنی که داشت از منطقه دور ساخته و تا منازل پیش ساخت او را کول کرده خودشان را به ما می رسانند و سپس جعفر را به بیمارستان می رسانند . و در اینجا معجزهٔ خداوندی را حس کردیم که چطور از مهلکه جان سالم بدر بردیم .

ارسالی از سید اسماعیل بحرالعلوم


رضا کاظمی کلاه دارد سمت راستش وهاب خاطری پشت سرش ریش بلند داره سید جلیل ارجمند پشت سرش ریش کوتاهتر داره قاسم داخل زاده پشت به دوربین حرفهای رضا را گوش می کند حمود ربیعی زاده

 

 

 

بهنام شکارچی 13 ساله تانک
تهران - ایرنا - «بهنام محمدی راد» نوجوان 13ساله ای بود که در زمان مقاومت در خرمشهر با کمک به بچه های آر پی جی زن به شکار تانک های دشمن بعثی می رفت.

«عادل خاطری» از جانبازان 70 درصد دفاع مقدس در نقل خاطره ای از دوران 45 روزه مقاومت خرمشهر و این شهید نوجوان به خبرنگار ایرنا می گوید:
چه دوران شگفت انگیزی بود ، بهنام محمدی راد نوجوان سیزده ساله دوست داشتنی ، انگار خبر داشت که در آن روز در میدان(فلکه ) راه آهن قرار است چه غوغایی شود ، و اینکه با دست خالی به شکار تانک بپردازد ،برای همین سحرخیزان در ساعت چهار و نیم بامداد وقتی محمد جهان آرا به سید عباس بحرالعلوم  دستور می دهد تا جهت شناسایی به فلکه راه آهن برود ، سید عباس با یک دسنگاه بی سیم ، به اتفاق حبیب مزعل و شهید حسن طاهریان پور به فلکه راه آهن می رود ، و به قول حبیب، بهنام چهار نعل می تازد تا خودش را زودتر به ما برساند . حبیب مزعل گونی پر از گلوله آر پی جی روی کولش بود و یک قبضه تیربار و همچنین اسلحه یوزی ، و به قول وهاب اسلحه یوزی در دست حبیب بیشتر به کلت کمری شبیه بود ، زیرا حبیب جثهٔٔ تنومندی داشت و یوزی در دستان حبیب به کلت می ماند ، با همهٔ این اوصاف او با همان یوزی جان خدمهٔ تانک را می گیرد. این چهار نفر حبیب و سید عباس و حسن و بهنام نوجوان به دنبال پناهگاهی می گشتند تا خود را مخفی کنند ، منازل اطراف میدان جای بسیار مناسبی بود و برای ورود بایستی از بالای سیم خاردار مستقر بر روی دیوار عبور می کردند ، بهنام
 و سید عباس و حسن سریع از بالای سیم خاردار عبور می کنند ولی حبیب به علت داشتن اندام درشت وقتی از بالای سیم خاردار به پایین می آید شلوارش به سیم گیر می کند و در هوا معلق می ماند و فریاد بر می آورد ، گیر کردم مرا پایین بیاورید . سید عباس خود را به او رسانده و با عجله او را می کشد ، علاوه بر اینک شلوار حبیب پاره می شودپای او نیز زخم عمیقی بر می دارد ... و ما نیز چون در کشتارگاه عرصه را بر خود تنگ می بینیم ، زیرا دشمن بعثی به سوی ما یورش می برد و ما به سوی میدان راه آهن عقب نشینی می کنیم ،همه چیز برای تبدیل کردن میدان راه آهن به گورستان تانک و نفرات دشمن مهیا می شود . خیلی از برادران را از دست داده بودیم و ما فقط به عشق اسلام و دین و امام حسین می جنگیدیم ، وراهی جز مقاومت نداشتیم . نه سلاحی ، نه کمکی ، و بجز خیانت بویی به مشام نمی رسید (از طرف بنی صدر ) .و ما که با این وضعیت مواجه شده بودیم به جز مقاومت راه دیگری پیش رو نمی دیدیم یا مرگ یا آزادی. در اینجا حسن طاهریان پور کمرش می گیرد و نفس اوبالا نمی آید با تلاش حبیب و سید عباس کمی بهبود می یابد و حبیب او را کول کرده به نزدیک ما در میدان
راه آهن می آورد و به جای قبلی خود باز می گردد . میدان راه آهن میدان وسیعی را شامل می شود که درون آن جوی آبی بود و در آن زمان خالی از آب و خشک بود ، و در آن لحظه من به اتفاق بچه ها توی آن جوی پناه گرفتیم تا به مقابلهٔ با دشمن بپردازیم ، کنار من شهید  حسن طاهریان پور که تا چند لحظهٔ قبل کمرش دچار گرفتگی شدید شده بود و نمی توانست راه برود و توسط حبیب مزعل کول شده و در میدان در جوی آب مستقر شده بود ، در سمت دیگر من رضا آل عامر و شهید جمشید برون و بهروز قیصری و شهید رضا دشتی و صالی موسوی و شهید قدرت رحیمی و شهید علی رحیمی  و دیگر برادران بودند . منتظر تانکهای دشمن شدیم و به همدیگر گفتیم بگذاریم تانکها خیلی به ما نزدیک شوند و سپس شلیک کنیم . هم اکنون که این خاطره را به رشتهٔ تحریر در می آورم ، به یاد فیلم عمر مختار افتادم ، یاران عمر زمانی که عراده های دشمن فرانسوی به آنها می رسند و بخاطر اینکه ترس بر آنها غلبه نکند و عقب نشینی نکنند زانوی خود را با طناب می بندند ، و ما نیز در آن لحظه همین وضعیت را داشتیم ، با این تفاوت که زانویمان را نبستیم و منتظر دشمن وحشی شدیم تا از روی جنازه های ما عبورکند . همان طور که فرانسویها از روی جنازه های یاران عمر عبور کردند .از دور در جلو ستون بی شماری از تانکهای دشمن ظاهر شدند و در پشت آنها نفرات پیادهٔ دشمن که به ستون یک در پشت تانکها به سمت ما در حرکت بودند . و جملگی یاران با دیدن این صحنه ، شهادت خود را خواندیم و منتظر شدیم دشمن نزدیکمان برسد . از طرفی در قسمت دیگر خیابان وهاب خاطری و دیگر برادران ، تانکها را گذاشتند که از جلوی آنها عبور کنند ، بدون آنکه مانعی بر سر راهشان قرار دهند . و دقیقٱ به فاصلهٔ بیست متر وقتی مطمئن شدیم که دشمن در تلهٔ ما گرفتار شده شروع به شلیک گلوله های آر پی جی و تفنگمان و  پرتاب نارنجک از چند جهت نمودیم و چنان آتش جهنمی بر آنها نازل کردیم ، که:اولٱ دشمن انتظار چنین غافلگیری را نداشت، ثانیٱ با فاصلهٔ به این کمی تصور پناه گرفتن ما در آن جوی آب را نمی کرد ، ثالثٱ آنها تانک داشتند و از آنجایی که تانک تیر مستقیمش عمل نمی کند و باید به صورت هلالی به زمین برخورد کند سپس عمل نماید ، رابعٱ در اطراف خیابان نیز سید عباس ووهاب و حبیب و ... کمین کرده بودند مزید بر این پیروزی بود . علاوه بر شکار تانک نیروهای پیاده دشمن نیز درحال درو شدن بودند ، تلفات بیشماری بر دشمن وارد می آمد . بهنام محمدی راد که خیلی زرنگ و تیز بود از گونی گلوله های آر پی جی را در می آورد و به دست آر پی جی زنها می رساند و بدون اینکه سلاحی داشته باشد با این عمل خود به شکار تانک می پرداخت او نیز به مانند شیر عمل می کرد و ترسی از مرگ نداشت .و با تلفاتی که لحظه به لحظه بر آنها وارد می شد تاب مقاومت را نداشته و همچنین نمی توانستند تانکهای خود را سر و ته کنند و عقب گرد نمایند ، چون با این عمل به همدیگر می خوردند و با به جا گذاشتن جنازه ها و تانکهای سالم و سوخته برای چندمین بار آنها را قلع و قمع کرده و پا به فرار گذاشتند . و اما از اسلحهٔ ژ۳مان که مرا خسته کرده بود و با هر شلیکی بایستی گلن گدن می کشیدیم و اینکه هر شب بایستی او را کاملٱ باز کرده و تمیز می کردیم . و تنها از میان ما حسن طاهریان پور بود که خیلی مقید بود یعنی تمیزی را دوست می داشت و اگر در منطقه برق وجود داشت حتی از اتو کشیدن لباسش نیز دریغ نمی کرد .در همین حین که دشمن را شکست داده بودیم، و غنیمت هایی از دشمن گرفته و من (منظور سلاح می باشد ) از این غنیمت دو اسلحه کلاشینکف که یکی دستهٔ آن طلایی و دیگری دسته اش تاشو بود به غنیمت گرفته و اسلحهٔ ژ۳را به منزلمان بردم و از شرش نجات پیدا کردم . یکی از برادران در شهر آن دو اسلحه را در دستم دید گفت عادل یکی از اینها را به من بده دو تاشون خوش دست بودند ولی من از اسلحه ای که دسته اش طلایی بود بیشتر خوشم آمد ، وآن را نگه داشتم و تا زمان زخمی شدنم با من بود و حتی یک بار تمیزش نکردم و اسلحه دسته اش تاشو بود به دوستم دادم .

حبیب مزعل اسلحهٔ یوزی در دستانش به کلت کمری شبیه می ماند ، ولی با همین یوزی خدمه تانک را از پای در آورد .

سمت راست شهید جمشید برون ، نوحه خوان سپاه و در نبرد، شجاعانه جنگید ، سمت چپ شهید حسن طاهریان پور با وجود گرفتگی کمر ، در جوی آب میدان راه آهن جنگید.

و باز اوایل جنگ بود  و وانتی در اختیار من بود شب شده بود ، و خسته از نبرد ، جهت استراحت با حسن طاهریان پور به طرف مقر که در آرش بود در حرکت بودم نزدیک مسجد جامع عده ای از رزمندگان که در بیرون مسجد نشسته بودند فریاد زنان جلو ما را گرفتند که مجروح داریم و او را به بیمارستان برسانید ، من هم برای اینکه آن مجروح را به بیمارستان برسانم ترمز کرده و توقف نمودم ، پس از توقف دیدم جنازهٔ شهیدی درون پتو پیچانده شده و گفتند شهید شده است و به هر وسیله ای که از اینجا عبور می کند به او می گوییم این شهید را به سردخانه ببرند کسی توجه نمی کند برای همین به شما گفتیم مجروح داریم تا توقف کنید اول به آنها گفتیم شب است و تاریک و شیشه خودرو ما شکسته و دید در شب سخت است و چراغ هم نمی شود روشن کرد ولی پس از مشورت با حسن او را سوار پشت وانت نموده و به سمت آبادان بیمارستان طالقانی حرکت کردیم تا شهید را تحویل سردخانه بیمارستان بدهیم . شیشه جلو وانت بر اثر اصابت ترکش خورد شده بود و من در آن تاریکی شب با چراغ خاموش جایی را نمی دیدم ، با هر سختی به سردخانه بیمارستان طالقانی آبادان رسیده و شهید را تحویل سردخانه دادیمدر موقع بازگشتن از آنجایی که هیچ جا را نمی دیدم به حسن گفتم تو از پنجره سمت خودت بیرون را نگاه کن و من نیز چون نمی توانستم برای دیدن جاده هم رانندگی کنم و هم سرم را از پنجره به بیرون بفرستم برای همین  درب سمت راننده را باز کرده و بیرون را مشاهده می کردم که از وسط جاده راه خود را ادامه دهیم . که در بلوار مسیر جادهٔ آبادان خرمشهر نرسیده به پمپ بنزین کوی آریا در حال حرکت بودم، بدون توجه به جدول کنار بلوار درب سمت راننده از زیر ، به جدول بلوار برخورد می کند و مرا که به درب تکیه کرده بودم با خود می کشد ، و با آن سرعت ۵۰کیلومتر که می رفتم به زمین به روی آسفالت جاده پرتاب می شوم و با وضعیت بدی بر روی آسفالت تا مسافتی کشیده شده و شانسی که آوردم به زیر چرخهای خودرو وانت نرفتم و شانس دیگری که آوردم پشت سرم خودرویی تا مدت زمان زیادی تردد نکرد. این از پرتاب شدن من، حالا از حسن طاهریان پور بگویم که در آن تاریکی شب وقتی من به بیرون پرتاب شدم و خودرو بدون راننده با همان سرعت به حرکت ادامه می داده و چون هوا خیلی تاریک بود و حسن با توجه به انحراف خودرو به سمت راست بلوار بدون آنکه بفهمد در خودرو تنها مانده و دیگر کنارش نیستم فریاد می زند عادل خودرو دارد منحرف می شود و مواظب باش غافل از اینکه دیگر در خودرو نیستم و به بیرون پرتاب شده ام حسن که عکس العملی از من نمی بیند وقتی  دست می گذارد به کنار صندلی راننده تازه متوجه عدم حضورم می شود . و از آنجایی که حسن فن رانندگی را نمی دانست تا بتواند خودرو را نگه دارد با آن هوشی که داشت فقط فرمان را در دست گرفت و به سمت راست جاده هدایت کرده و خودرو را به سمت خاکی برده و با برخورد با درخت که در آن موقع سرعت کم شده بود در جا می ایستد و از خودرو پیاده می شود و در آن تاریکی شب به دنبالم می گردد و فریاد کنان مرا صدا می زد و من که بیهوش در وسط جاده دراز کشیده بودم هر چه فریاد می زند عادل ، عادل ، پاسخی از من نمی شنود پس از طی مسافتی به عقب ، مرا پیدا کرده و وقتی به من می رسد با سر و صورت خونی و بی هوش مواجه می شود و شروع به هوش آوردن من می کند وقتی به هوش آمدم با درد شدید کمر مواجه شدم ، نفسم به سختی بالا می آمد ، و نمی توانستم حرف بزنم وقتی حسن ناله ام را شنید ، از اینکه زنده مانده و به زیر چرخ نرفته بودم ، خوشحال شد و مرا به کنار جاده برد تا جلو خودرویی را بگیرد و مرا به بیمارستان برساند و من که از درد شدید به خود می پیچیدم ، و حسن که نالهٔ مرا می شنید بسیار ناراحت بود و می خواست هر چه زودتر مرا به بیمارستان برساند . هر خودرویی هم که از نزدیک ما عبور می کرد از ترس توقف نمی کرد و این جربان حسن را عذاب می داد لذا فکری به ذهنش خطور کرد و اسلحهٔ خود را از خودرو برداشت و منتظر عبور خودرویی شد . وقتی یک دستگاه خودرو به نزدیکمان رسید او با شلیک چند تیر هوایی و پس از آن با فریاد مجروحی دارم و می خواهم او را به بیمارستان برسانم ، و ایرانی هستم ، خودرو جلوتر توقف کرده و چند نفر با کشیدن گلن گدن اسلحهٔ خود به طرف ما آمدند و به حسن گفتند کار خطرناکی کردی ، زیرا ما می خواستیم پاسخ تیراندازی شما را بدهیم ، و حسن گفت ناچار بودم نگاه کنید از ماشین پرت شده و ماجرا را برایشان تعریف کرد و آنها مرا سوار کرده و به بیمارستان طالقانی آبادان برده و در بیمارستان بستری کردند و حسن در آن شب به مقر بازگشت و اما از خودرو حسن که با فن رانندگی آشنایی نداشت شخصی را پیدا کرده و خودرو را به مقر می برد ، من با هر سختی شب را به صبح می رسانم . صبح پزشک معالجبه بالینم می آید ، زخمهایم را پانسمان کرده بودند و وضع بدی داشتم و از درد به خود می پیچیدم . با مراجعهٔ پزشک و معاینهٔ وی متوجه شدم دستور اعزامم را به خارج شهر داده ، به پزشک گفتم مرا اعزام نکنید و حالم خوب است گفت مهره های کمرت جابجا شده و نمی توانی مرخص شوی و بایستی به شهر دیگری جهت ادامهٔ درمان اعزام شوی اسرار از پزشک و لجبازی از من. به پزشک گفتم اگر مرا مرخص نکنی بدون اجازه از بیمارستان بیرون می روم و پزشک که پا فشاری مرا دید اجازهٔ مرخصی داد و من که لباسی نداشتم با همان لباس بیمارستان خارج شده و لنگ لنگان به مقر در خرمشهر باز گشتم.

ارسالی از سید اسماعیل بحرالعلوم