افتخار نصیبم شد تا گپی با برادر بزرگوارم بقول بچه ها حاج قربون در واتس آپ  بزنم.

گفتم :سلام حاجی

گفت:سلام عزیزم

گفتم :یک خاطره ازت می خوام .

گفت :چشم عزیزم

سمت چپ حاج قربون


 

قبل از شروع جنگ در خرمشهر هواپیماهای عراقی بر روی شهر خرمشهر پرواز شناسا یی داشتند در بین مردم پخش شده بود که به زودی اتفاقی می افتد اما مردم نمیدانستند چه اتفاقی تا اینکه انتظار اتفاق سر آمد وشهر توسط توپخانه دشمن به اتش کشیده شد.من با ماشین پیکان جوانان برادرم در حال تردد در چهل متری بودم که صدای توپخانه وبه قول یاران در ان موقع صدای خمسه به گوش می رسید امبولانس ها در حال انتقال مجروحین به طرف خمبه بودندبیشتر زخمی ها از منطقه طالقانی بود به طرف خمبه رفتم وتا فردای ان روز به زخمی ها که بیمارستان را پر کرده بود کمک می کردیم.بیمارستان را ترک وبه طرف منزل رفتم واسلحه که از دوران انقلاب از شهربانی به دست اورده بودم برداشتم به طرف جواد کازرونیان. محسن رنگرز.امیر کرمزاده که بچه محل بودیم وشبهاگشت میزدیم رفتم همه با هم به طرف مسجد جامع رفتیم نیروهای پاسدار ومردمی در حال اماده شدن بودند تا به کمک بچه ها بروند مسجد حال دیگری داشت همه زن ومرد مشغول کاری بودند.تو مسجد همه چیز پیدا میشد از اسلحه مهمات.غذا کمک به زخمی ها توسط خواهران در همین موقع جهان آرا وارد مسجد شد وخطاب به کسانی که اسلحه داشتند گفت هنوز حرکت نکردید بچه تو گمرک منتظرند همه انها خسته هستند احتیاج به کمک و مهمات دارند.من ماشین بیوک اقای کوارزاده دستم بود انها را تا ابادان رساندم وبا وانتی به ماهشهر رفتند بنزین برای عموم نبود که با ماشینهای خودشان از شهر خارج شوند ماشین را اوردم جلوی مسجد وپر از مهمات وکمی خوردنی کردم وبه طرف گمرک رفتم از درب گمرک که وارد می شدی کمی که رفتم شط معلوم وعراقیها ان طرف شط بودند من باید حدود تقریبا ۳۰۰متر را از جلوی عراقیها رد می شدم تا حالا این کار را نکرده بودم جنگ ندیده بودم پناه به خدا بردم وبا تمام سرعت از انجا عبور کردم وقتی رسیدم به انبا رهای در حال سوختن پیاده شدم سمت راننده سوراخ سوراخ شده بود.

گفتم :حاجی شیمیایی شدی ؟

گفت :بزار از خودم چیزی نگم .

گفتم: زمانی که جبحه بودم همه جوان و خندان الان همه پیر بعضی ها جانباز  بعضی ها شهید ولی هنوز  همان روحیه پا برجاست  و  مردانگی شرف و غیرت را سنگ تموم میگذارند . و نجابتشان اجازه نمی دهد از خودشون بنویسم وقتی میگویم از خودت بگو عکس بده میگویند اجازه بده از خودمون چیزی نگیم .

حاج قربون گفت این عکس رو به تو تقدیم میکنم.

حاج قربون من یکی دست بوستم . یا علی

جانباز شیمیایی, حاج قربون, بیت المقدس, خرمشهر

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۱ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ