کو چه های این شهر به خون شهدا مطهر است با وضو وارد شوید .

وقتی که خرمشهر آزاد شد بهروز روی تابلوی کوچکی این جمله را نوشت و سر پل کوتشیخ نصب کرد و این جمله قشنگ را بنام خودش ثبت کرد .

 


بهروز آخر صبر و حوصله بود در پادگان دژ شاید 500 کلا خود عراقی را رنگ زد و روی آنها آرم سپاه خرمشهر زد

 

بهروز می گفت : در میدان راه آهن عراقیها برای هر یک از ما یک گلوله توپ شلیک میکردند .

 ما و مردم دست خالی مقاومت کردیم.

شهید  سامی حسن زاده پسر عموی بنده عربی بلد بود و شبها تو دل عراقیها می رفت

با آنها بگو و بخند و از آنها کنسرو و مهمات میدوزدید .

باورش برای خیلی ها سخت هست نه؟ تا این که یک روز در جنگ تن به تن  سره کوچه

شهر ترکش خمپاره می خورد و شهید می شود . روحشان شاد.

سردار شهید گرگ پور راستش از من بزرگتر بود و هم دوره بزرگتر ها بود مثل سید رسول

بهر العلوم تنها خاطره من از این بزرگوار چهره متین و آرومی داشت و این نشانه صبور

بودنش هم بود  . خدایی بچه های ما از نظر اخلاق و رفتار خیلی عالی بودند و من

شخصا از دیدن تصاویرشان هرگز سیر نمی شوم روحشان شاد و یادشان گرامی

دو یار - دو همرزم - دو عاشق - دو دلداده- دو بی ادعا 

دو شهید در کنار هم   رضا گرگ پور  و  بهروز مرادی

 

خاطرات شهید بهروز مرادی, جنگ تن به تن خرمشهر, خرمشهر, سامی حسن زاده

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ