برادر بزرگوار عادل خاطری

سلام دوستان بعداز مدتی این افتخار نصیبم شد تا با برادر بزرگوار جانباز عادل خاطری صحبتی داشته باشم . می خواهم با خاطرات این بزرگ مرد شما را به اول جنگ و با نبودن امکانات و....ببرم

عادل خاطری می گوید :جراحتهای من و سید جعفر یکی بود

 من ماندم ولی سید جعفر موسوی به ملکوت اعلاء پیوست .


وقتی نام سید جعفر موسوی را می بینم یاد خاطرهٔ تلخی که از او برایم به یادگار مانده تداعی می کند . که جا دارد آن را بازگو نمایم .

 وقتی سید جعفر مجروح می شود او رادربیمارستان مصدق خرمشهر بستری می کنند و از آنجایی که بیمارستانها فاقد پزشک متخصص و تجهیزات لازم بودند و برادرانی که مجروح می شدند یا بر اثر ندانم کاری و یا نبود وسایل جانشان و یا اعضای بدنشان را از دست می دادند . از جملهٔ این افراد شهید سید جعفر بود که بر اثر مجروحیتی که به ایشان وارد می شود و پس از بستری در بیمارستان به عیادت او رفتم . او که در تب شدید می سوخت ، کسی نمی دانست این تب بر اثر چه چیز بوجود آمده ، در صورتی که روده اش بر اثر ترکشی که به او اصابت کرده ، سوراخ گشته و هیچ کس توان تشخیص را نداشت ، این عارضه زمانی که مجروح می شوم ، متوجه من هم شده بود ولی با تشخیص سریع و به موقع پرزیدنت جراح بیمارستان و نه پزشک متخصص جراح که از تهران اعزام شده بود ، توانست رودهٔ مرا از شکم خارج کرده و تمام مدفوعی که سراسر درون شکمم را در بر گرفته بود با دقت هر چه تمام تر جمع آوری کند . در حالی که اگر بر روی سید جعفر نیز این کار را انجاممی دادند و اینکه این امکانات را در اوایل جنگ داشتیم خیلی ها زنده می ماندند و یا دچار قطع عضو نمی شدند ، از جملهٔ این برادران شهید قدرت رحیمی بود که بر اثر اصابت ترکش به حنجره و فقط بخاطر افتادن از روی تخت بیمارستان جانش را از دست می دهد که همین مسئله برای سعید عبود زاده اتفاق می افتد ولی به دلیل رسیدگی خصوصی ، سعید زنده می ماند . و یا اگر محمد ندیمی به عیادتم نیامده بود و همانطوری که شرح دادم بعضی بر اثر نبود وسایل و بعضی بر اثر سهل انگاری . روزی که در بیمارستان امام خمینی تهران (هزار تختخوابی) بستری بودم یکی از پرستاران به دوستش گفت این مجروح مردنی است و ما چرا باید به او رسیدگی کنیم ؟این را که شنیدم چنان روحیه ام را از دست داده بودم که یارای مقاومت با آن همه درد و تب بیش از چهل درجه را نداشتم ، و منی که تا چند لحظه قبل از شنیدن این سخن مقاومت می کردم افسرده و دلسرد شده  ، مجروحیتم به علت اصابت تیرها به تمام بدنم اولا یاراقان گرفته بودم و رنگم زرد بود که احتمالا بر اثر خون آلوده ، ثانیا با توجه به اینکه روده ام را به بیرون شکمم وصل کرده بودند (کلستومی) و از شکمم مدفوع بدون اختیار خارج می شد و اگر اسهالی داشتم ملحفه سریع کثیف می شد و باید با همان ملحفه بسر می بردم . ثالثا روزی یک لیتر عفونت از پهلویم که محل اصابت تیر بود و در محل تیر خوردگی لوله ای گذاشته شده و عفونت داخل کیسه ای ریخته می شد ، اینها مزید بر علت بود و کسی یارای ماندن در اتاقم را نداشت . و با این حرف پرستار منتظر مرگ بودم که محمد ندیمی و منصور مصبوبی و تنی چند از برادران با لباس رزم و اسلحه به عیادتم آمدند . به ندیمی گفتم درست است که زنده نمی مانم ، و ندیمی جریان را جویا شد وقتی ماجرا را شرح دادم خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت و فردای آن روز با تنی چند به عیادتم آمد و درخواست کرد که ماجرا را شرح دهم و به خیال خود آن شخص که بایستی ماجرا را شرح می دادم رئیس بیمارستان امام خمینی می باشد . در صورتی که در جریان محرم ۱۳۹۳از او در خرمشهر درخواست کردم ماجرای آن روز را توضیح دهد که پس از سی و چهار سال تازه متوجه شدم که ندیمی و همراهانش ،مسلح به سراغ وزیر بهداشت رفته و درخواست رسیدگی را داشتند و پس از شنیدن ماجرا توسط وزیر ، هفتاد نفر از منافقین و گروهکهای چپ که پرسنل و پرستاران بیمارستان بودند ،

از بیمارستان اخراج می شوند . و از آن روز چنان توجهی به من شد که من شرمندهٔ همهٔ برادران شدم و وقتی این خبر به گوش محمد جهان آرا می رسد دو نفر از خواهرانی که با سپاه خرمشهر همکاری داشتند با حکم مأموریت جهت مراقبت از بنده به بیمارستان می آیند ولی از آنجایی که وضعیت من مناسب نبود و همیشه بخاطر جراحاتی که داشتم لخت بودم از پذیرفتن خواهران جهت مراقبت را رد کردم . و باز مجددا محمد جهان آرا این را می شنود وهاب خاطری و حمود ربیعی و تقی عزیزیان و قاسم داخل زاده و ابراهیم قاطعی را جهت سرکشی و پیگیری موضوع ماموریت میدهد و باز برای اطمینان از وضعیتم مهدی محمدی که در آن زمان مسئول امور مالی سپاه خرمشهر بود به عیادتم می فرستد (توجه محمد جهان آرا را ببینید که برای سلامتی نیرویش چقدر اهمیت قائل بود ). این را بازگو کردم فقط بخاطر  اینکه مقایسه جراحتم با شهید سید جعفر موسوی

روحش شاد

عادل خاطری, یاران با وفایش, سردار شهید, سید جعفر موسوی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۳٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ