سلام

یک روز عادل خاطری بهم گفت چند سالت بود اومدی جبهه چرا از خودت چیزی نمیگی بهش گفتم من بین شما بزرگان کم میارم چی بگم وقتی که خاطرات این دلاوران را می خونم و یا برام تعریف میکنند خدایش کم میارم .ولی در این پست لازم دونستم یک مقدمه برای پست شیرینی پیروزی برای ما به تلخی تبدیل شد از مدرسه دریابدرسایی بگم

 

 

 

خب من 6 سالم بود منو اول دبستان ثبت نام کردن اصلا من یک کلمه فارسی بلد نبودم تو خونه همش به زبان مادری عربی صحبت میکردیم مدیر مدرسه اقای اعلایی به قول بچه ها مارو شلال میکرد . یادمه اول دبستان به خاطره اینکه دیر رسیدم با تسمه روی کف دستم زد و دستم تاول زد.

 سرتون درد نیارم تا پنجم در مدرسه شرافت کتک خوردیم وارد راهنمایی که شدم در مدرسه دریابدرسایی که پشت خانه ما میشد ثبت نام کردم دیگه کتک اثر نداشت ترسم ریخته بود خدارو بنده نبودم ار مدیر گرفته تا فراش مدرسه همه از دستم کلافه بودن هر کی هر کاری میکرد میگفتن کاره حسن راده هست خلاصه بدجوری تابلو بودم کتک که میخوردم همش کمونه میکرد اول راهنمایی بودم دبیر سوم راهنمایی بهم می گفت چطوری  حسن زاده زنگ تفریح تو دفتر همش صحبت توست . خدا رو کول یعنی مو چیکار کردوم

من بعد از ظهر مدرسه می رفتم انقلاب تازه پیروز شده بود و در خرمشهر راهپیمای برگزار می شد . یک روز معجزه شده بود و من زود رفتم مدرسه هنوز زنگ نخورده بود یکی از بچه ها گفت رضا ساعت 4 راهپیمایی هست بریم گفتم بریم کا.

 گفت : جیم بزنیم گفتم نه ما میگیم مدرسه تعطیل هست هر کی پرسید میگم راهپیمایی هست خلاصه ما شروع کردیم تعطیله تعطیله دبیر ها میگفتن چرا  ؟ میگفتیم راهپیمایی هست خلاصه ما مدرسه رو تعطیل کردیم بغل مدرسه ما مدرسه اردیبهشت مدرسه خواهران بود من گفتم خب حالا بریم مدرسه اردیبهشت بگیم راهپیمایی هست باید شرکت کنید .

خب حالا کی میره با مدیر صحبت کنه . همه خجالت میکشیدن طبق معمول من انتخاب شدم و انروز ما 2 مدرسه بخاطره راهپیمایی تعطیل کردیم خاطره شیرین از مدرسه دریا بدرسایی زیاد دارم ولی من این یکی رو از همه بیشتر دوست دارم  تقدیم شما عزیزان میکنم .

حالا بریم سراغ خاطرات تلخ دریابدرسایی از زبان برادر بزرگوارم عادل خاطری در پست شیرینی پیروزی برای ما به تلخی تبدیل شد.

 


نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۱٥ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ