کوتشیخ

 

یکی از خاطرات من که در باره آموزش عملی است و نیروهای آموزشی و فرماندهان سپاه یکی از استانها جهت تکمیل دانسته های خودشان برای آموزش نیروها به کوتشیخ آمدند میگویم .

یک روز عصر رفته بودم سپاه تا سهمیه مهمات مقر را بگیرم و حواله آنرا شهید قاسم داخل زاده صادر میکرد و رفتم پیش او وتا من را دید گفت خوب شد دیدمت بیا با بچه های سپاه استان ،،،،،،،، آشنایت کنم و گفتم نه نه ، گفت چرا گفتم شنیدم مهاجرین جنگ را در آنجا اذیت کردند و به آنها میگویند فراری ، گفت ول کن علی این حرف ها را و آنها امشب میهمان مقر شما هستند و شاید دوروزی هم آنجا بمانند ، گفتم برای چکاری ، گفت در بین اینها مربیان آموزش آرپی جی هست و میخواهند از نزدیک کار بچه ها را در موقیت جنگی ببینند ، گفتم خوب من باید زودتر بروم ، حواله من را بده تا برگردم ، گفت چه بخواهی چه نخواهی آنها میایند آنجا ، گفتم خوش آمدند ، باید زودتر برم و مقر را مرتب کنیم تا آبرویمان نرود ، گفت بیا تا تورا معرفی کنم ، گفتم آنجا میبینمشان ، گفت بد خلقی نکنی و آبرو ریزی نکنی آنها میهمان هستند ، گفتم چشم سریع کارهایم را انجام دادم و برگشتم مقر ، شهید امیر جراح زاده را صدا کردم و گفتم الان میهمان برای ما میرسد و عجله کن چون دراه هستند و برو واحد خمپاره و چندتا خمپاره آماده کن و هروقت بهت خبر دادم بفرست آن دست ، امیر متحیر مانده بود ، گفتم تعجب نکن بعد توضیح میدهم ، گفت ما که بزنیم آنها بلافاصله جواب میدهند ، گفتم دقیقا من هم همین را میخواهم ، گفت خطرناکه ، گفتم حواسم هست و نگران نباش و هروقت گفتم تو بفرست بره و منتظر خبر من باش ، به بچه های توی مقر گفتم سریع جمع و جور بکنید و دو سه نفر هم سریع مهمات را جابجا کنید و یکنفر هم مامور کردم تا خود روی آنها به ایست بازرسی نزدیک شد به من خبر بدهد ، هوا داشت تاریک میشد و آنها رسیدند برای امیر پیغام فرستادم شروع کن ، و امیر هم پنج تا خمپاره پشت سر هم فرستاد ، نیروها رسیدند جلوی مقر و من از آنها استقبال کردم و نگاهی به مقر ما و بغلی کردند و یکی از آنها گفت طاغوتی ها خانه را رها کردند و فرار کردند ، توی دلم میگفتم ببینم چند دقیقه دیگر هم همین را میگی ، و گفتم خانه از این بهتر هم هست و به موقع میرویم و آنها را نشانتان میدهم و بندگان خدا نمیدانستند چه خوابی برای آنها دیده ام ، و منتظر آمدن خمپاره عراقی ها بودم و یک مقدار دیر کرده بودند ، با خودم گفتم نامرد ها پس چرا جواب ندادند. مقداری از نیروهای مستقر در کوتشیخ برایشان توضیح دادم تا وقت کشی بکنم ، اولین خمپاره عراقی آمد و فاصله اش با ما زیاد بود و همگی دراز کش شدن ، گفتم خمپاره هشتاد بود و از ما دور بود ، دومیش آمد و نیم خیز شدن ولی نزدیکتر بود و گفتند ، اینجا امن نیست ، دقیقا جمله ای بود که دوست داشتم بشنوم ، گفتند بریم جایی که امن باشد ، گفتم سوت خمپاره را تشخیص دادید خمپاره چنده و آنها داشتند از خونسردی من حرص میخوردند که خمپاره سوم آمد نزدیک ما و گفتم بخوابید و الحمدالله کسی آسیبی ندید و گفتم اینجا امن نیست برویم توی مقر ، اذان مغرب بود و گفتم نماز را که خوندیم اگر دوست داشتید میرویم خط را از نزدیک ببینید ، گفتن راهش زیاد است گفتم حدودا صد و پنجاه تا دویست متر است گفتن یعنی همینجا خطه گفتم بله ، نماز را خواندیم و گفتم خسته هستید استراحت بکنید و بعداز شام دوست داشتید میرویم ، چای با هم خوردیم و رو کردم به آن شخصی که گفته بود طاغوتی های فراری و گفتم فکر میکنی اینجا زن وبچه تحمل زندگی کردن را دارند و میشود اینجا زندگی کرد ، اولش متوجه نبودند که دارم جواب حرف خودشان را میدهم ، گفتند سخته ، گفتم سخت نیست غیر ممکن است و نا امنی خطرات جنگی به کنار نه آب هست نه برق هست نه امکانات دیگر و از همه مهمتر دست پا گیر شدن بچه های شهر است ، ادامه دادم هنوز فکر میکنید آنهایی که رفتند ،طاغوتی فراری هستند و ضد انقلاب هستند ، تازه متوجه حرفهای من شدند و ادامه دادم اینجا یک شهر بندری و اقتصاد قوی داشته و نسبتا وضع همه خوب بوده و این ساختمانها در مقابل ساختمانهای محلات دیگر شهر، ارزش کمتری دارد ، و آنها مانده بودند چرا من اینقدر جبهه گرفتم ، یکی گفت درست میگی ، دیگری گفت ما نمیدانستیم اوضاع اینجوری است ، گفتم شما شاهد دوسه تا خمپاره کوچک بودید و این مردم زیر بمب و گلوله توپ و خمسه خمسه بودند ، زدم سیم آخر و گفتم متاسفانه همشهریان شما با مهاجرین جنگ خوب رفتار نکردند و به آنها بی حرمتی شد و آنها خانواده های همین رزمنده ها هستند .

بعد از شام گفتند میشود یک سر به سنگر هایتان بزنیم گفتم بفرمایید و شب مهتابی بود و در مسیر از خرمشهر و روزهای مقاومت برایشان صحبت کردم و از ایثار بچه های شهر و از احمد شوش که تانک ها را با آرپی جی میزد و از صالی که در حال دویدن شلیک میکرد و برای آنها جالب بود ، به سنگر ها رسیدیم و آن دست کاملا پیدا بود و گفتم روبرو را که میبنید بیشتر ما آنجا را زدیم و دشمن از آنطرف شهر آمد وتا پشت این خیابان را چهل وپنج روز با انواع سلاح سنگین بی رحمانه کوبید و مردم کم کم مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شدند و ساختمانهای روبرو یکی یکی معرفی میکردم و آن شب نسبتا شب آرامی بود و ما برگشتیم و قرار گذاشتیم صبح بر کردیم و آرپی جی بزنیم ، صبح چهار قبضه آرپی جی برداشتیم که یکی برای من بود و سه تا برای سه نفر از آنها که خودشان آموزش میدادند ، اولین جایی را که خواستیم بزنیم ساختمان دادگستری بود که از یک خانه خرابه باید شلیک میکردیم که من با دو نفر از آنها رفتیم آنجا و آنها گفتند این ساختمان گلی از صدای شلیک میریزد و گفتند آتش پشت هم بر خورد با دیوار میکند و بر میگردد سمت خودمان ، گفتم بارها من از اینجا زده ام و مشکلی نیست ،سقف که نداره و آتش آن از پنجره پشت رد میشود و برگشت ندارد ، یکی از آنها گفت شما بزنید و سه نفری نمیشود . به دیگران گفتم شما از اینجا فاصله بگیرید و از محل دور شوید و دونفری رفتیم جلو و گفتم فرصت زیادی نداریم باید خیلی سریع شلیک کنیم و از اینجا خارج بشویم ، گفتم اول شما بزن و بلافاصله من میزنم او شلیک کرد ومن هم بلافاصله شلیک کردم و بد هم نزدیم و سریع خارج شدیم ، و گقتم با دوستان دیگر چند دقیقه دیگر میرویم یک مقدار آنطرف تر و یک جا هست که هرچند وقت یکبار من آنجا را میزنم و باید برویم بالای پشت بام ، رفتیم و باز دونفری رفتیم من با یکی دیگر از آنها و بالای پشت بام رفتیم گفت آنجایی که میخواهی بزنیم دید خوبی ندارد ، گفتم باید برویم بالای خر پشته ، گفت میبینند ما را گفتم باید سریع بزنیم بپریم پایین ، بله حتما ما را می بینند و سرعت عمل خیلی مهمه اول من رفتم بالا و حالت خوابیده داشتم و آرپی جی ها را گرفتم و گفتم بیا بالا و تا آمدی باید بزنیم و سریع بپریم پایین و محل را ترک کنیم ، آمد و خیلی سریع شلیک کردیم و بنده خدا هوایی زد و پریدیم پایین ، به دوستان دیگر ملحق شدیم و صحبت تعداد آرپی جی که من تا آنموقع زده بودم شد و گفتند تا حالا چندتا زدی ، گفتم حسابش را ندارم ولی در روز سقوط خرمشهر بیش از سی تا زدم و هنوز گوش هایم مشکل دارد ، و صحبت آموزش شد گفتم نشانه گیری و به هدف زدن شاید بیست درصد کار است و هشتاد درصد سرعت و شجاعت آرپی جی زن هست و هرچه سرعت عملش بیشتر باشد در امان تر است ، آنها از من خیلی خوششان آمده بود و تشکر کردند و مثل اینکه با هم مشورت کرده بودند باهم گفتند یک مدت بیا پیش ما و هم استراحتی بکن و هم آموزش بده و مثل اینکه خانواده ات هم شهر ما هستند و ما آنها را هم اسکان میدهیم گفتم خیلی ممنون و خانواده من آنجا نیستند و لی همشهریان من هستند و لی خواهش میکنم که از وضعیت اینجا مسیولین خودتان را مطلع کنید و با مهاجرین مثل یک میهمان برخورد کنند ، گفتند خودت بیا و برایشان بگو ، گفتم من نمیتوانم بیام ، گفتند با برادر جهان آرا صحبت میکنیم تا اجازه بدهد ، گفتم من اینجا هم که هستم داستان دارم و سرباز هستم و مامور ، آنها قبل از ناهار خدا حافظی کردند و گفتند اولین مرخصی بیا پیش ما و اسامی خودشان و آدرس را هم به من دادند که متاسفانه نشد خدمتشان برسم .یکی دوسال بعد که به شهرشان رفتم اسم یکی از آنها یادم بود و سراغش را گرفتم که گفتند شهید شده است . و انصافا بعد از برگشتن آنها خبردار شدم با مهاجرین مردم شهرشان رفتار بهتری پیدا کردند ،

علی سالمی

/ 0 نظر / 14 بازدید