شبیخون


راوی برادر بزرگوار عادل خاطری

تنها راهی که می توانست جلوی پیش روی سریع دشمن را در خرمشهر بگیرد شبی خون جانانه بود و با نشان دادن قدرت خود به دشمن ترس و وحشت درون ارتش بعثی را فرا گیرد ، لذا بر آن شدیم تا از منطقه صد دستگاه شناسایی کامل برای انجام شبی خون بعمل آوریم .با وهاب خاطری برای انجام این عمل راهی صد دستگاه شده در آنجا حبیب مزعل که با گروه محمد نورانی بود و برای نبرد به منطقه رفته بود در آنجا اورا می بینیم و حبیب را نیز برای شناسایی از منطقه با خود همراه می کنیم .دشمن بعثی تا پشت منازل صد دستگاه رسیده بودند و بایستی برای عدم نفوذ آنها به شهربه مقابله با دشمن برویم که به اتفاق وهاب و بقیه برادران به منطقه صد دستگاه رسیدیم و به محض رسسیدن بارانی از آتش توپخانه دشمن بر ما سرازیر شد البته ما به آنها خمسه خمسه می گفتیم زیرا همزمان 5گلوله به طور همزمان به زمین اصابت می کرد و چنان انفجاری باعث می شد که انسان را به وحشت می انداخت و ما که رسیدیم با مشاهده این وضع که یادم هست یکی از برادران ترکش هایی که به درب و دیوار اصابت می کرد و خیلی داغ و سوزان بود با دست می گرفت و می گفت اگر اینها به ما بخوره چی می شویم ؟!
که در جواب به او گفتم بادمجان بم آفت ندارد و با این خنده ها صبر کردیم تا آتش دشمن کم شود در همین اثنا با وهاب خاطری و حبیب مزعل که جوانی شجاع و بی باک و نترس بود برای شناسایی محل دشمن از میان کوچه هاو پس از طی کردن مسیر از میان جوی ها سینه خیز و سه نفری به سمت دشمن حرکت کردیم که وقتی مسافت طولانی را طی کردیم و به نزدیکیهای دشمن که رسیدیم واااای ای بابا ، با خیل عظیمی از تانک های آنها مواجه شدیم که قابل شمارش نبود و اگر می خواستیم آنهارا شمارش کنیم از تعداد نفرات رزمندگان ما که در عقب قرار داشتند خیلی خیلی بیشتر بود و برگشتیم که اطلاع دهیم و ما که قبل از رفتن به جلو ، کلی نیروی رزمنده در منطقه صد دستگاه بود در بازگشت کسی را ندیدیم و آتش دشمن آنقدر شدید بود که همه رزمندگان منطقه را ترک کرده و عقب نشینی کرده بودند و فقط مجروحی را دیدیم که ترکش به حنجره اش خورده و تشهد را زمزمه می کرد که به اتفاق حبیب و وهاب مجروح را سوار عقب وانت کردیم ، و اما چطور به بالای جاده برویم  و خودمان را از دست دشمن نجات دهیم مهم بود
زیرا جاده در تیر رس آنها قرار داشت در این اثنا وهاب گفت توکل به خدا می کنیم و می رویم ، زیرا اگر این مجروح زودتر به بیمارستان نرسانیم تمام خواهد کرد البته رانندگی وهماب مثل من که تو رانندگی ناشی بودم نبود ، و با توکل به خدا من و حبیب پشت وانت سوار شده و وهاب به سرعت و پر گاز به بالای جاده حرکت کرد و عراقی ها که تا آن لحظه فکر می کردند که کسی توی آن منطقه باقی نمانده به محض مشاهده خودرو رحمتشان را بر ما نازل کردند و فقط من و حبیب که نظاره گر گلوله های تانک دشمن که هم از بالای سر ما عبور می کرد و هم از بغل ، به وهاب می گفتیم که زیگ زاگی و سرعت برو ، و گلوله ها ی توپ بود که از بغل ما عبور می کرد و اگر خواست خدا نبود و اگر مهارت رانندگی وهاب نبود و همه این اگرها ، بایستی از آن همه گلوله توپ یکی از آنها به خورو ما اصابت می کرد . و وقتی به کشتارگاه رسیدیم آن مجروح که تا قبل از این لحظه جز تشهد و توکل بر خدا و به ائمه چیز دیگری بر زبان نمی آورد تمام کرده و به شهادت رسیده بود و به وهاب گفتیم برو سردخانه و به بیمارستان نرو . روحش شاد

/ 0 نظر / 15 بازدید