خاطرات نبرد دژ

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صبح روز هشتم مهرماه سال ۵۹ همانند روزهای قبل پس از جمع شدن اعضای گروهمان در کوتشیخ سر گروهمان (صاحب) تماسی با شهید جهان آرا گرفت و در خصوص محل اعزاممان کسب تکلیف کرد .

دستور چنین بود :

به کمک پادگان دژ بروید .

 

طبق معمول روزهای قبل اسلحه و مهمات مورد نیاز را برداشتیم و سوار ماشین شورلت وانت شدیم و از مقر بطرف پل فلزی حرکت کردیم.

در مسیر هنگام رسیدن به پل با صحنه های ناراحت کننده و مایوس کننده ای مواجه شدیم.

تعداد زیادی سرباز و درجه دار . با وضعیت های مختلف . با اسلحه .بدون اسلحه با خودرو . با پای پیاده .درحال عبور از پل بطرف کوتشیخ بوده اند .

علایم شکست در چهره آنان کاملا آشکار بود.

 

درطول مسیر در خیابان عشایر و کمربندی صحنه های روی پل در چند جا جلوی چشمانمان ظاهر شد.

هرچه به پادگان نزدیکتر میشدیم صدای شلیک انواع سلاحها و انفجار انواع گلوله ها بیشتر میشد.

بالاخره از کمربندی بطرف درب ورودی پادگان رفتیم . در بیرون پادگان در محوطه سمت چپ فردی را دیدیم که با چفیه عربی صورتش را پوشانده بود و در کنار یک قبضه خمپاره ۱۲۰ بتنهایی مشغول شلیک بود .

بمحض پیاده شدن از ماشین بطرف او رفتیم تا از آخرین وضعیت پادگان مطلع شویم. 

با لهجه اصفهانی جوابمون را داد ولی برای صحبت کردن با او باید داد میزدیم زیرا که در اثر شلیک خمپاره گوشهایش کیپ شده بود.

اسمش را پرسیدیم . گفت مرتضی هستم 

روزهای بعد چند بار او را دیدیم بچه ها به او.میگفتند.مرتضی اصفهانی . سالهای بعد فهمیدم که سرداد مرتضی قربانی همان مرتضی اصفهانی روزهای اول جنگ است.

 

در مدخل پارگان اقای شیخ محسن اراکی را دیدیم که با لباس سربازی و عمامه سفید بر سر , اسلحه بدست گرفته و با افرادی محدود در محوطه دم درب پادگان حضور داشتند .

با رسیدن ما بلا فاصله به صاحب گفت که وضعیت پادگان بسیار وخیم است و نفرات گروهکها.از فرار سربازان با خبر شده و با ماشینهای مختلف به پادگان آمده اند و در حال غارت اسلحه خانه ها هستند. 

ما اقای اراکی را از زمان انقلاب که برای مردم حاضر در راهپیمایی سخنرانی میکرد خوب میشناختیم و متقابلا او هم ما را میشناخت بخصوص صاحب را .

بعد از انقلاب ایشان شده بود حاکم شرع و دادستان انقلاب . 

به ما دستور اکید داد که لازم.است درب پادگان را.کنترل کنید و.نگذارید افراد ناشناس اینهمه اسلحه و مهمات را غارت کنند. 

ما هم.اطاعت امر نموده و محتویات چند ماشین را که.اکثرا بیسیم . ماسک و نارنجک و .... بود در اطاق دژبانی درب ورودی تخلیه کردیم. و سپس به سپاه منتقل گردید.

 

در تمام این مدت حملات دشمن به پادگان بشدت ادامه داشت . سربازانی که در حال ترک پادگان بودند میگفتند که دیشب کماندوهای عراقی چند سرباز نگهبان پشت سیل بند را با سیم فولادی نازک سر بریده اند . این خبر توانسته بود حسابی روحیه آنان را خراب کند.

 

نمیدام حضور ما درب پادگان چقدر طول کشید و چرا آنجا را ترک کردیم و به داخل پادگان رفتیم شاید بخاطر روحیه دادن به نیروهای در حال ترک آنجا بود . ولی هرچه بود نیاز به اینکار احساس شده بود .

مورد دیگری که اکنون یادم آمد اینکه تعدادی از افرادی را که خلع سلاح کردیم به ما خبر دادند که چند.ماشین شخصی پر از سلاح و.مهمات نرده ها و سیمهای خاردار ضلع شرقی پادگان به طرف عباره را بریده و از آنجا خارج شدند در هر حال با ورود به محوطه پادگان در لحظاتی که شدیدا زیر آتش سنگین تانکها و نیروهای مستقر در شمال سیل بند بودند صحنه های مختلفی را مشاهده نمودیم که بعضی از آنها را.که بیاد دارم در اینجا ذکر میکنم.

در وسط پادگان منبع آبی مرتفع بوده.بدنه آن بصورت شطرنجی رنگ آمیزی شده بود . در یک لحظه تانکهای دشمن آنرا نشانه گرفته و گلوله ای به آن زدند . من در فاصله چند ده متری این منبع بودم که با صدای انفجار بلا فاصله سرم را بلند کردم . ورق آهن بزرگی را.مشاهده کردم که از جداره منبع کنده شده و به پایین پرتاب گردید و در همین حین یک درجه داری که پشتش به منبع بود و بطرف من می آمد و متوحه سقوط ورق آهن نشده بود از کمر مورد اصابت آن ورق واقع شد و.نقش بر زمین شد. صحنه دردناکی بود.

 

کمی به جلو تر رفتیم در محوطه جلو یکی از ساختمانهای پادگان شهید فتح الله افشاری را دیدیم که در اطراف چند جیب حامل تفگ ۱۰۶ میلیمتری دور میزد . 

با دیدنمان ازما کمک خواست بطرفش رفتیم گفت بچه ها بیایید بکمک همدیگه این تفنگ ۱۰۶ را از روی این ماشین باز کنیم و روی آن یکی ببندیم . من که در آن موقع منظورش از اینکار را نمیدانستم ولی در هرصورت چند نفری اینکار را کردیم و فتح الله خودش نسبت به باز.کردن لز روی ناشین و بستن تفنگها روی ماشین دیگر وارد بود و فقط کار بلند کردن و.جابجا کردن باما بود. 

بیاد ندارم چند تفنگ را جابجا کردیم . ولی هرکدام آماده میشد میگفت بچه ها کی رانندگی.بلده ؟ این جیپ را ببره فلان جا.

 

پس از فارغ شدن از قضیه ۱۰۶ ها بطرف محل درگیری در قسمت شمال پادگان حرکت کردیم . در بین راه یک استوار تمام هیکل داری ایستلده بود وقتی که عزم ما را برای رفتن به جلو مشاهده کرد ما را صدا زد و گفت (کی خدمت سربازی رفته و کار با اسلحه را بلده ؟ ) من جلو.رفتم . یک قبضه آرپی جی هفت با یک کوله پشتی حاوی چند موشک به من تحویل داد و.گفت این بیشتر بدردتان میخورد تا تفنگ . من گفتم بلد نیستم با آن کار کنم . گفت. مگر با تفنگ ژ ۳ کار نکردی گفتم چرا . گفت تیر اندازی با این هم مثل همان است فقط این موشک را اینجوری آماده کن . خرجش را ببند . اینجوری توی لوله قبضه بزار و.قبل از نشانه روی این تیکه پارچه سر موشک را بکش . اسلحه آماده شلیک است بقیه اش مثل ژ ۳ . حالا برو ببینم چکار میکنی. 

بقیه برادران نمیدونم چیزی از او.گرفتند یا.نه 

در هرصورت مسافت خالی بین ساختمانهای پادگان تا سیل بند را با هر درد سری بود طی کردیم.

 

~~~~~~~~~~

با رسیدن به پشت سیل بند شاهد تعداد اندکی نیرو بودیم که هنوز در جای خود استوار مانده و به مقاومت در برابر نیروهای دشمن ادامه میدادند . 

تانکهای دشمن شب قبل از تاریکی شب استفاده کرده و خود را به پشت سیل بند چسبانده بودند. و از آنجا با تیر مستقیم ساختمانهای شهر بخصوص پادگان دژ را به گلوله میبستند.

وقتی ما به سیل بند رسیدیم دقایقی قبل تانکها آنجا را ترک کرده بودند. 

بر بالای سیل بند رفتیم . آثار شنی تانکها بر روی زمین کاملا مشهود بود.

در فاصله حدودا پانصد متری سیل بند تانکی را مشاهده کردیم که در بتنهایی متوقف شده بود. 

تصمیم گرفتیم به سراغ آن تانک برویم . علاوه بر بچه های گروه ما چند نفر دیگر هم که در آنجا بودند با ما همراه شدند از جمله یک گروهبان دوم ارتش که در بین راه با ما عربی صحبت کرد و.گفت من هم بچه خرمشهرم. متاسفانه فامیلش را فراموش کردم ولی یادم می آید که میگفت خانه ما در منطقه (رویس) است.

 تقریبا حدود چهارده نفر بودیم براه افتادیم. تابه فاصله چند متری تانک رسیدیم. من و کریم رویی زاده و حمزه جراحی که خدمت سربازی رفته بودیم وهمچنین آن گروهبان ارتش هرکدام پیشنهادی برای چگونگی نزدیک شدن به تانک دادیم . بالاخره تصمیم گرفتیم بشکل یک حلقه بزرگ از همه طرف به تانک نزدیک شویم.

همین کار را کردیم . یکی از بچه ها از دوربینهای منشوری از بیرون تانک به داخل آن نگاه کرد و گفت دو نفر داخلش هستند.

سید: باسلام خدمت برادرم اسکندری روزی که وارد پادگان شدیم با شهید افشار وانفجار تانکر هوایی من همراه افشار در پادگان بودم 106 ها را که از محل خارج کردیم مستقیم رفتیم سراغ حاج عبدالله نورانی در اتش نشانی وتعدادی جبیپ از شهرداری ودادگستر هم تحویل گرفتیم وچهار قبضه 106 را اماده کردیم همان شب در کنار خاکریز عباره اگر یادم باشد یکدستگاه جیب عراقی که بطرب ما امد صاحب گفت کسی شلیک نکنه بزارید بیاد وان قضایا ...انروز درپادگان شهید افشار با چند تن از فرماندهان پادگان دژ درگیر شد بخاطر مهمات وسلاح ......اگر خاطره را ادامه بدی من خیلی خاطرات یادم می یاد . برادرت سیدرسول

 

 

افراد دور تادور تانک همگی اسلحه هایشان را بطرف تانک گرفته بودند . من و صاحب بر بالای تانک رفتیم و از دریچه بالای آن به داخلش نگاه کردیم.

دو نفر بیحرکت بر روی دو صندلی در دو طرف نشسته بودند . بزبان عربی با آنها صحبت کردیم . یادم میاد ازشان پرسیدیم که شما اسراییلی یا مصری یا آمریکایی هستید؟

چرا دیشب تا الان خانواده های ما را اینچنین زیر آتش گرفتید و نظیر این حرفها.

فرد سمت راستی سرش بطرفی خم شده بود و دهانش کاملا بلز بود هیچ عکس العملی از خود نشان نمیداد.ولی فرد سمت چپ با شنیدن صحبتهایمان گویی که به غرورش بر خوده بود که او را اسراییلی یا امریکایی خطاب کردیم چپ چپ به ما نگاهی کرد و میخواست چیزی بگوید .

ما.که از چگونگی عکس العمل انها.مطمأن نبودیم و هر آن ممکن بود به ما شلیک کنند یا نارنجکی بطرفمان شلیک کنند انها را تهدید کردیم که کوچکترین حرکتی نکنند والا ...

من وصاحب تصمیم گرفتیم انها را اسیر کنیم .

صاحب لوله تفنگ ژ ۳ را بطرفشان گرفت و من به داخل تانک رفتم . متوجه شدم هر دو نفر بدنشان خونی است. 

فرد سمت راست که بی حرکت بود بیشتر سرش خونی بود .

به صاحب گفتم این یکی مرده فقط سمت چپی زنده است.

صاحب گفت مواظبش باش حتما داره نقش بازی میکنه .

در همین حال دیدم که یک خرمگس رنگی از همان مگسهایی که معمولا روی نجاستها میشینه در فضای داخل تانک دوری زد و وارد دهان باز آن فرد سمت راست شد ولی هیچگونه حرکتی از وی بعمل نیامد . در اینجا مطمأن شدم که مرده است لذا روی فرد دوم متمرکز شدیم .فردی چاق و سنگین وزن بود مرتب دستش را اروم به سمتی حرکت میداد خون زیادی از اون رفته بود 

 

به او گفتم تکان نخور میخواهم کمکت کنم .

 

در مدت چند دقیقه ای که درون تانک عراقی بودم به اطراف نگاه کردم چون اولین بار بود که داخل تانک میشوم . در دیواره کناری فرد مرده چند نقشه و کالک نظرم را جلب کرد آنها را برداشته به صاحب دادم بعدا بیرون تانک دیدم نقشه تمام خرمشهر و بیابانها و جاده های اطراف آن و فلشهای مختلفی که در آنموقع چیزی از آنها سر در نیاوردم . 

یک کلت قشنگ و.خوش دستی هم به فانسقه فرد مرده بسته بود که آنرا در آوردم.

کنجکاو بودم علت زخمی شدن و مرگ آن دو نفر را بدانم زیرا که در آن نقطه دور از هرگونه حضور نیروهای خودی غیر عادی بنظر میرسید . 

از آنجاییکه تمام سر و شانه های فرد مرده خونی بود معلوم بود ضربه از بالا به وی وارد شده .

به سقف بالای سر او نگاه کردم دیدم که بدنه تانک در اثر ضربه ای که از بیرون خورده است از داخل تیکه های آهن بدنه تبدیل به ترکش شده و به سر و شانه های آن فرد خورده و او را به هلاکت رسانده .

بعدا که از تانک خارج شدم گودی محل انفجار چیزی شبیه خمپاره ۱۲۰ در بالای همان محل مشاهده کردم.

 

در مورد کشتن یا اسیر کردن آن فرد زخمی به این نتیجه رسیدیم که او را با خودمان ببریم تا شاید بتوان اطلاعات مفیدی از او بدست آورد.

به او گفتیم که میخواهیم ترا از اینجا بیرون ببریم ولی از بس که خون از او رفته بود بیحال بنظر میرسید و نمیتوانست از جا بلند شود

بهر حال من با دو دست از پشت سر او فانسقه اش را.گرفتم و صاحب هم از بالا یقه لباس او را گرفت و هر طوری بود او را بالا کشیدیم.

لامذهب عین گاومیش چاق و سنگین بود.

برادران دیگه که تلاش ما را دیدند به کمکمان آمدند و او را به کنار تانک منتقل کردند.

بر بالای تانک که ایستاده بودیم و به اطراف نگاه میکردیم وجود یک تانک دیگر در فاصله چند کیلومتری توجهمان را جلب کرد. عده ای گفتند به سراغ تانک دوم برویم . عده ای دیگر گفتند برگردیم .

بالاخره دو دسته شدیم .

هشت نفر از بچه ها آن گاومیش زخمی را روی یک پتوی سربازی گذاشتند و بطرف پادگان برگشتند.

صاحب و حمزه و...با آن هشت نفر بودند .

بنده و کریم رویی زاده با چهار نفر دیگر به سراغ تانک دوم بسمت شمال خرمشهر حرکت کردیم.

ابتدا تصور نمیکردیم اینقدر از ما دور است.

ولی هرچه میرفتیم به آن نمیرسیدیم. در تخمین مسافت اشتباه کرده بودیم. حالا دیگر روز از نیمه گذشته بود و شدت گرمای هوا بر تک تک بچه ها اثرش را گذاشته بود .

تازه بفکر آب افتادیم.زیرا که تشنگی پس از طی آن مسافت زیاد بر همه مستولی شده بود.

پیشنهاد شد بر گردیم ولی وقتی به پشت سر نگاه میکردیم ساختمانهای شهر را کوچک میدیدیم معلوم بود مسافت چند کیلومتری را طی کردیم . با آن حال تشنگی نمیتوانستیم آن همه راه را برگردیم.

حالا دیگر فاصله ما با تانک دوم زیاد نبود. تصمیم گرفتیم به سراغ تانک برویم شاید آبی در آن یافت شود.

به هر زحمتی بود راهمان را ادامه دادیم . دربین راه چاله هایی بود که مقداری آب نمک در آنها جمع شده بود . من رفتم سراغ یکی از آن چاله ها تا هر طور شده در حد رفع عطش جرعه ای از آن آب شور بنوشم .

وقتی که دستهایم را در آب فروبردم به صحنه چندش آوری مواجه شدم .

 

 با سلام خدمت دوستان بخصوص برادر اسکندری در خصوص نبرد دژ یک خاطره تو ذهن من هست که بیان میکنم به اتفاق شهید آزادی وبراتلو از مسیر پلیس را متوجه حرکت چند تانک به سمت پادگان دژ شدیم یک کارخانه اسفالت شرق جاده بود من به بلندترین نقطه آن رفتم وتعداد زیادی تانک دیدم که به سمت پادگان می رفتند ولی بعدا متوجه شدم آنها بدون در گیری قصد رفتن رودخانه دارند موصوع را گزارش دادیم وبه برادر مرتصی قربانی واحمد کاظمی ملحق شدیم وبا قبظه خمپاره 120 شروع به شلیک نمودیم محل استقرار ما مسجد فاطمه زهراء سلام الله علیها کناذ جنت آباد بود آقای علی وطن خواه هم به ما پیوست مرتضی از بالای مسجد دیدبانی میکرد وما مرتب شلیک میکردیم

نمی دونم چقدر طول کشید ولی با فرار عراقیها ما وارد پادگان شدیم تعدادی سرباز وافسر هم آمدن من آنموقع شاهد تفنک های 106 نو در محوطه بودم شاید تعداد پنج الی شش تا شهید آزادی وبراتلو چند اسلحه ام 3 از انبار آوذدند آنها می گفتند که آنجا تله گذاری شده قبل از خروج از پادگان خلخالی را با لباس روحانی ویک قبظه کلاش تاشو دیدم عده ای سرباز و افسر دوذ اورا گرفته بودند واو از آنها باز خواست می کرد که چرا فرار کردید وهر کدام کناه را بگردن دیگری می انداخت وحتی یادم می اید که خلخالی می گفت من کاری ندارم باید یکی اعدام بشه تانکهای دشمن هم در امتداد سیل بند به سمت شرق می رفتند ما تصوذ می کردیم می خواهند به سمت عباره بروند ولی بعدا فهمیدیم انها میخواستند از کارون عبور کنند وجاده را ببندند من بعدا خودم شاهد بودم تعدادی زن وبچه اظهار میکردند که مردانمون را عراقیها اسیر کردند دذ هر حال قرار شد ما به جهان آرا موضوع را اطلاع دهیم این چیزی بود که از این روز در خاطرم مانده است

 

در مدت چند دقیقه ای که درون تانک عراقی بودم به اطراف نگاه کردم چون اولین بار بود که داخل تانک میشوم . در دیواره کناری فرد مرده چند نقشه و کالک نظرم را جلب کرد آنها را برداشته به صاحب دادم بعدا بیرون تانک دیدم نقشه تمام خرمشهر و بیابانها و جاده های اطراف آن و فلشهای مختلفی که در آنموقع چیزی از آنها سر در نیاوردم . 

یک کلت قشنگ و.خوش دستی هم به فانسقه فرد مرده بسته بود که آنرا در آوردم.

کنجکاو بودم علت زخمی شدن و مرگ آن دو نفر را بدانم زیرا که در آن نقطه دور از هرگونه حضور نیروهای خودی غیر عادی بنظر میرسید . 

از آنجاییکه تمام سر و شانه های فرد مرده خونی بود معلوم بود ضربه از بالا به وی وارد شده .

به سقف بالای سر او نگاه کردم دیدم که بدنه تانک در اثر ضربه ای که از بیرون خورده است از داخل تیکه های آهن بدنه تبدیل به ترکش شده و به سر و شانه های آن فرد خورده و او را به هلاکت رسانده .

بعدا که از تانک خارج شدم گودی محل انفجار چیزی شبیه خمپاره ۱۲۰ در بالای همان محل مشاهده کردم.

 

در مورد کشتن یا اسیر کردن آن فرد زخمی به این نتیجه رسیدیم که او را با خودمان ببریم تا شاید بتوان اطلاعات مفیدی از او بدست آورد.

به او گفتیم که میخواهیم ترا از اینجا بیرون ببریم ولی از بس که خون از او رفته بود بیحال بنظر میرسید و نمیتوانست از جا بلند شود

بهر حال من با دو دست از پشت سر او فانسقه اش را.گرفتم و صاحب هم از بالا یقه لباس او را گرفت و هر طوری بود او را بالا کشیدیم.

لامذهب عین گاومیش چاق و سنگین بود.

برادران دیگه که تلاش ما را دیدند به کمکمان آمدند و او را به کنار تانک منتقل کردند.

بر بالای تانک که ایستاده بودیم و به اطراف نگاه میکردیم وجود یک تانک دیگر در فاصله چند کیلومتری توجهمان را جلب کرد. عده ای گفتند به سراغ تانک دوم برویم . عده ای دیگر گفتند برگردیم .

بالاخره دو دسته شدیم .

هشت نفر از بچه ها آن گاومیش زخمی را روی یک پتوی سربازی گذاشتند و بطرف پادگان برگشتند.

صاحب و حمزه و...با آن هشت نفر بودند .

بنده و کریم رویی زاده با چهار نفر دیگر به سراغ تانک دوم بسمت شمال خرمشهر حرکت کردیم.

ابتدا تصور نمیکردیم اینقدر از ما دور است.

ولی هرچه میرفتیم به آن نمیرسیدیم. در تخمین مسافت اشتباه کرده بودیم. حالا دیگر روز از نیمه گذشته بود و شدت گرمای هوا بر تک تک بچه ها اثرش را گذاشته بود .

تازه بفکر آب افتادیم.زیرا که تشنگی پس از طی آن مسافت زیاد بر همه مستولی شده بود.

پیشنهاد شد بر گردیم ولی وقتی به پشت سر نگاه میکردیم ساختمانهای شهر را کوچک میدیدیم معلوم بود مسافت چند کیلومتری را طی کردیم . با آن حال تشنگی نمیتوانستیم آن همه راه را برگردیم.

حالا دیگر فاصله ما با تانک دوم زیاد نبود. تصمیم گرفتیم به سراغ تانک برویم شاید آبی در آن یافت شود.

به هر زحمتی بود راهمان را ادامه دادیم . دربین راه چاله هایی بود که مقداری آب نمک در آنها جمع شده بود . من رفتم سراغ یکی از آن چاله ها تا هر طور شده در حد رفع عطش جرعه ای از آن آب شور بنوشم .

وقتی که دستهایم را در آب فروبردم به صحنه چندش آوری مواجه شدم .

همینکه دو دستم را در آب گذاشتم دیدم که قرمز شدند . وآب اطراف دستهایم هم قرمز شد.

خونی که در موقع جا بجا کردن آن گاومیش تمام دستانم را آلوده کرده بود باگذشت ساعاتی کاملا خشک شده و بدستانم چسبیده بود.

آب را از دستم انداختم و بدنبال بقیه بچه ها بطرف تانک رفتم.

وقتی به تانک رسیدیم امید ما برای پیدا کردن آب به یأس تبدیل شد. داخل آن تانک کاملا سوخته بود و بجز مشتی آهن پاره چیزی دیده نمیشد . 

حالا دیگر بازگشت مشکل تر شده بود . باید فکری میکردیم. یکی.از افراد گفت که فاصله ما تا جاده اهواز خرمشهر زیاد نیست و همیشه زیر پلهای زیر جاده مقداری آب جمع میشود . برویم زیر یکی از پلها هم آب بخوریم و هم در سایه زیر پل استراحت کنیم و بعد برگردیم.

بنظر میرسید پیشنهاد خوبی است همه موافقت کرده و بسمت غرب تغییر جهت دادیم .

/ 0 نظر / 20 بازدید