خاطره از سردار شهید حمید ارجعی

باسلام وصلوات به روح بلند شهدا

بعد از سقوط خرمشهر واستقرار سپاه در هتل پرشینن نیروها دیگه کاری به آن صورت نداشتن که انجام بدهند.

لزا برای گذرادن یک دوره نظامی گروهی از نیروها را به اهواز فرستادن

به یک پادگان در بیست وپنج کیلو متری جاده ماهشهر اهواز سوال کردیم اینجا کجاست. وقرار است چه دوره ایی را بگذرانیم .

گفتند اینجا پادگان پرکان دیلم است و قراره دوره تکاوری رابا مربیگری نیروهای تیپ نوحه گارد شاه طی کنیم

 

الحق وانصاف نیروهای خوب سرحال چابک تروفرز وکار کشته بودنند.

دوره خوب وسختی بود. شب وروز نداشتیم زمستان هم بود .

شبها ساعت 2 یا3 مارا لخت میکردن 

فقط یک شرت پا برهنه اول دور پادگان ما را خوب می دوندن . خوب مدوندن به این معنی که دو الی سه مربی عوض می کردنند بعد. سینه خیز روی ریگها بعداز آن پشت کمر می خزیدیم تا زیر لوله آب آتش نشانی با همان حالت آب سرد را باز میکردنند وشنامان میدادنند.

نیروهای دیگر هم جهت آموزش آنجا بودنند که بنده خداها باصدای شارهای ما بیدار می شدنند ومی آمدند تماشای ما آنها هم باشعارما راهمراهی می کردنند.

بعداز آنجا تازه می بردن داخل کانکس 

که خوابگاه مان بود هر 6الی 7نفررامی فرستادن داخل حمام یک نفره فردا صبح زود هم باید برای برنامه دویدن آماده سر صف بودیم.

روزهای آخر یک روز خیلی به ما فشار آوردن بطوری که یادمه فرامرز نوروزی محمود نورانی و دوتادیگر از برادران کم آوردن .

همه مان را به صف کردنند .ویکی از مربیان گفت باورمان نمی شود شما آبروی هرچی خوزستانی خریدید.

چندروز بعد یک روز استراحت به ما دادنند آن روز من تب ولرز گرفتم گفتن امروز در اختیار خودتان گفتم برم با بچه ها فوتبال بازی کنم شاید حالم خوب شود. که ایکاش نمی رفتم .

داخل فوتبان یک مرتبه زانوی چپم پیچ خورد وصدای بدی داد بطوری که سرجام میخ کوب شدم.

بچه ها کمکم کردن بردم اتاق روی تخت

سه شب وروز تب ولرز داشتم واصلا نمی توانستم حرکت کنم در این چند روز شهید بزرگوار سید حمید ارجعی برایم غذا می آورد وبرای بردن به دستشویی مرا بغل می کرد وهر روز باکمال خوشرویی ومهربانی این کار را انجام می داد .

روز آخر موقع خداحافظی تعدادی ازما ومربیان هق هق گریه مان بلند شده بود.مسئولشان می گفت روز اول گفتم دل به همدیگر نبندید که بعد نتوانید دل بکنید.

گفتم اگر رفیقتان هم تیر خورد وافتاد باید ولش کنی وبروی.

پیش خودم گفتم این در چه عالمی است وما درچه عالم .

 

روحش شاد 

شادی روحش صلوات

اللهم صل علی محمد وال محمدوعجل فرجهم

علی شیر علی

سلام ب دوستان عزيز خاطره اي از شهيد حميد ارجعي 

زمستان سال ٥٧ بود يه تصميم گرفتيم يه ساواكي بنام طاهري كه موي دماغ انقلابيون و روحانيت بوبژه مرحوم آية اله سيد محمد تقي موسوي امام مسجد جامع بود را بكشيم بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد جامع جنب شيريني فروشي مطوف به اتفاق شهيد حميد ارجعي و شهيد حسن طاهريان و عدنان موسوي و چند نفر ديگر برايش كمين كرديم هركدام با هر چه كه دستش بود من يه پاره آجر دستم بود عدنان موسوي يه پاره آجر دستش بود چون تاريك بود نمي دونم حميد تو دستش چي بود و حسن فكر كنم آجر دستش بود يه لحطه ديديم آقاي موسوي از درب فعلي مسجد بطرف منزلش كه اون موقع نزديك مسجد جامع بود خارج شد تا ما را ديد فهميد گفت كاري بهش تداشته باشيد من به آقا گفت شما تشريف ببريد منزل خيالتان راحت باشه همين كه آقاي موسوي از مسجد دور شد يهو ديديم طاهري با همون كت شلوار هميشگي از درب شمالي مسجد خارج شد تا اومد بيرون و سط خيابان روبروي مسجد كه قرارگرفت با گفتن تكبير رگبار پاره آجر بود كه بطرف طاهري پرتاب مي شد طاهري چون متوجه شده بود كه فرار كنه يا مقاومت كنه ممكن كشته بشه خودش وسط خيابان روبروي مسجد روي زمين انداخت در اين لحظه يكي از بچه گروه ترور طاهري صورت طاهري را شوت كرد و بقيه هم با لگد به شكم و كمرش ضربه زديم از كوچه باريكي بغل مسجد فرار كرديم و تكبير مي گفتيم به حميد ارجعي و عدنان موسوي حسن طاهريانپور هم بطرف خونشون كه كوچه زارع فعلي فرار كرد فردا فهميد كه فردي بنام علي دريازاده از فوتباليستهاي اون زمان كه بچه بازار صفا بود طاهري را به بيمارستان خومبه اون زمان امام رضاي امروز انتقال داده و از خطر مرگ نجاتش داد تا چند روز تو شهر آفتابي نمي شديم

سید عباس بحر العلوم

روحش شاد 

/ 0 نظر / 14 بازدید