چاقوی که سر قاسم داخل زاده را برید

چاقو و طنابی آماده کن که قصد زیارت دارم ...

و دست اسماعیل را گرفته و به سمت قربانگاه می برد ... پس از رفتن آنها شیطان به نزد هاجر می آید و می گوید ابراهیم می خواهد سر فرزندت را ببرد

هاجر می پرسد آیا این خواسته و حکم خداست ؟ پس اگر چنین است اگر من صدها فرزند هم داشتم به قربانگاه می فرستادم ...

مادر قاسم سربند یا حسین را به پیشانی قاسم می بندد . و پدرش فانوسقه اش را محکم می کند . اینجا پدر قاسم با مادر قاسم همراه است .. شیطان در مرحله اول چه دارد که به مادر قاسم بگوید تا او را متقاعد سازد که تنها دارایی و تمام هستیش را نگاه دارد ... مقام پدر و مادر قاسم در اینجا کجاست و در چه مرتبه ای از عشق به خدا قرار دارند ...

پدر در بین راه به ابراهیم مقصود خود را می گوید ... که او را برای قربانی کردن می برد ...

قاسم برای قربانی شدن در اینجا پیشگام است و اوست که به پدرش می گوید که می خواهد در راه خدا قربانی شود ..

و پدر و مادرش هم همراه و همگام او در این راه هستند ...

شیطان به نزد اسماعیل می آید و می گوید ... حتما ابراهیم پدر تو نیست ... وگرنه سر تو را نمی برید . . مگر می شود که پدری سر فرزندش را ببرد ...

قاسم در این مرحله نیز از شیطان پیشگامتر است چرا که قاسم است که پیشنهاد رفتن به قربانگاه را می دهد ...

شیطان وقتی از اسماعیل نا امید می شود به سمت ابراهیم می رود و اینبار مهر پدری را به او یاد آور می شود و می گوید که چگونه می خواهی تنها فرزندت را به مسلخ و قربانگاه ببری ...

اتحاد سه نفره پدر و مادر و قاسم راه ورود شیطان را می بندد .. چرا که آنها مسلخ عشق را قبول دارند ، امام حسین را قبول دارند و دفاع از ناموس و میهن را نیز قبول دارند .... و می دانند که دارند قربانی عزیز خود را تقدیم چه کسی می کنند ...

ابراهیم در قربانگاه چاقو را بر گلوی اسماعیل می گزارد و هر چه می کشد ... چاقو نمی برد ... ابراهیم پیشنهاد می کند که با نوک چاقو در گلویش فرو کند ... و بدین شکل سر او را ببرد..

باز هم چاقو گلوی ابراهیم را نمی برد ... عرشیان نظاره گر تلاش ابراهیم برای بریدن سر اسماعیل هستند تا اینکه ... خدا به جبرئیل فرمان می دهد تا گوسفندی را به جهت قربانی شدن از بهشت به زمین بیاورند و اسماعیل بدین ترتیب نجات پیدا می کند....

با رمز یا علی ابن آبی طالب قاسم به مسلخ عشق می رود ... در دلش هیچ چیز بجز عشق به خدا نیست ... دعای پدر و مادرش شهادت قاسم است ... پدر قاسم در قربانگاه قاسم تنها نیست مادرش هم در کنارش است ... قاسم در دشت باز به قربانگاه می رود ... تیر و خمپاره حرامیان به گلوی قاسم می خورد و اینبار عرشیان و خدا نظاره گر اسماعیلی هستند که چاقو گلوی او را می برد ...

 

سلام و درود خدا بر شهدا باد 

فریدون دشتی 11 شهریور 94

/ 0 نظر / 21 بازدید