بهروز قیصری

بهروز قیصری سمت راست پشت سر نفر پنجم

راوی : برادر بزرگوار جانباز حاج عادل خاطری

بهروز قیصری بچهٔ مخلص و شجاع و نترس بود و بین گروه ما همیشه تک بود و اگر عملی با مزاجش سازگار نباشد بنای مخالفت با او را می کند و پایش تا آخر می ایستد . در حال پیشروی به سمت عباره بودیم که خیلی جلو رفتیم همراه گروه ما حبیب آغاجاری فرماندهٔ وقت سپاه پاسداران ماهشهر بود (البته الان سال ۱۳۹۳نماینده مردم ماهشهر در ٔ مجلس  شورای اسلامی  می باشد ) او که برای کمک به همراه نیروهایش از ماهشهر آمده بود ما را در این نبرد همراهی می کرد و از آنجایی که خیلی پیشروی کردیم ، بهروز قیصری صلاح را در این دید که عقب بکشیم تا در تلهٔ دشمن گرفتار نشویم . و همانطور که در نوشته هایم قبلا توضیح دادم مسئول گروه رضا دشتی بود ولی در حمله و عقب نشینی با کلیهٔ برادران مشورت کرده سپس اقدام به آن عمل می نمود . حبیب آغاجاری وقتی صحبت بهروز را می شنود ، رو می کند به بهروز و به او می گوید ، برادر مگر ترسیدی ، و اگر ترسیدی می توانی باز گردی . این حرف که برای بهروز خیلی سنگین بود ، به حبیب لبخند می زند و می گوید من می ترسم ؟ باشه بریم جلو . و بدو از همه سبقت می گیرد و ما را به سوی خود فرا می خواند و از آنجایی که کله شقی
 بهروز را می دانستیم ، با خود گفتیم که امروز گرفتار شدیم و به پیشروی خود ادامه دادیم . و بهروز سی تا چهل متر جلوتر می رفت و از دور به آغاجاری می گوید برادر چرا عقب ماندی بیا و به من برس . حالا کی می ترسد من یا تو ، همهٔ ما که بهروز و اخلاقیات او را می شناختیم به او رسیده و گفتیم که وی فرماندهٔ سپاه ماهشهر است و این گونه برخورد نکن ، و بیا و برگردیم تا کاری دستمون ندادی ، مگر زیر بار می رفت و باز فرباد می زد حالا من می ترسم یا تو که عقب ماندی و تا حبیب را وادار به تسلیم شدن نکرد مگر رضایت داد و حبیب به او در حضور نیروهایش گفت نه بابا تو خیلی شجاعی ... در بازگشت به یک دستگاه نفربر عراقی سالم برخورد کردیم که در هنگام پیشروی دشمن بعثی آن را در منطقه گذاشته بودند . همه به دور آن نفربر حلقه زده و تمامی برادران جهت روشن نمودن آن تلاش فراوان کرده ولی هیچ کس از برادران استارت آن را پیدا نمی کرد تا آن نفربر را روشن کند . در این اثناء وهاب خاطری استارت  را که در زیر صندلی واقع شده بود مشاهده کرده و به بهروز گه خیلی جهت روشن کردن آن تلاش کرده بود ، می گوید که کنار برود تا نسبت به روشن کردن نفربراقدام کند و ما و بهروز که تصور می کردیم وهاب بلوف می زند و نمی تواند آن را روشن کند ، شرط وهاب هم این بود که بهروز از نفربر خارج شود تا اقدام به روشن نمودن نفربر نماید ، لذا به بهروز قیصری می گوییم که کنار برود و بهروز کنار رفته ، واول وهاب زیاد لاف آمد که ابن چیزی نیست و من تانکش را هم می توانم راه بیندازم (آنهم بدون دوره) و اگر به مشکلی برخورد کردید فقط به من بگویید و همه منتظر ، به صحبتهای وهاب گوش فرا داده و همه را از نفربربیرون کرده تا کسی نظاره گر استارت زدن وی نباشد که با صدای روشن شدن نفربر هیجانی در ما بوجود می آورد و با روشن شدن نفربر بین وهاب و بهروز جهت هدایت آن بحث ایجاد شده که کدام یک نفربر را به پشت ببرد با اینکه رضا دشتی می گوید وهاب آن را هدایت کند ولی وهاب کوتاه آمده و هدایت آن را به بهروز سپرده و ما به دنبال نفربر که سوار شویم ولی بهروز امان نداده و حرکت می کند . رضا آل عامر جلوتر از ما بدون اینکه توجهی به نفربر بکند حرکت کرده که از دور فتح الله افشاری را می بیند که به زانو نشسته و آر پی جی در دست قصد شلیک به سمت نفربر را دارد و با دیدن این صحنه توسط رضا آل عامر از دور فریاد زنان ، نزن نزن وهاب و بهروز توی نفربر هستند و اگر رضا نرسیده بود بایستی در آن لحظه فاتحهٔ وهاب و بهروز را می خواندیم و آن روز با آن همه ماجرا چه بر سر ما آمد ، خدا می داند .

/ 0 نظر / 7 بازدید