سکوت

  سلام حاج  فریدون خوبی کا ؟

 حاج فریدون خوبم کا تو چطوری ؟

شما خوب باشی مونوم خوبوم

اقا فریدون یک چیزی تو دلوم سال  ها  مونده الان می خوام بگو م

بگو کا گوش می دوم در خدمتوم

روزی که خرمشهر آزاد شد و سره محرزی پل زدیم چرا نزاشتی بروم با عراقی ها بجنگوم بهم گفتی برگرد سره پستت شاید عراقی ها پاتک بزنن و شماها باید پشتیبانی کنید میدونم الکی بهم گفتی اشک تو چشات دیدوم چرا نمی خواستی بروم تو شهر ؟ رو مو ترسیدی شهید بشوم ؟

اقا فریدون : خوب  گوش بده کا

 

زمانی که

 داشتیم فرماندهان گردان رو توجیه می کردیم . آخرین حرفها . آخرین توصیه ها . گفته بودیم هیچ کس مزاحم نشه . ثانیه ای وقت اضافی نداشتیم . همه زحمتی که این چند ماهه کشیده بودیم رو فردا می خو استیم نتیجه اش رو ببینیم .خوب این کار . مثل شرکت تو امتحان نیست . که بگم فردا قراره امتحان بدیم . اما مثل یه چیزی باید باشه . اما مثل چه چیزی . فکر کنم باید بگم نوک زبونمه . اما نمی تونم بگم مثل چی ؟ خوب من باید کاری که قراره انجام بشه رو بهتره بگم بعد تمثیلش رو یه جوری درست کنیم .

یه خطی اش اینه می خواهیم بزنیم به دل دشمنی که تا دندون مسلح است  . دشمنی که دنیا پشتشه . خوب غیر یه خطی اش چی میشه . خوب حالا تمثیل یه خطیش چی شد . تا غیر یه خطی رو بگم . آقا من بگم . بگو کا . دفاع از میهن . دفاع از اسلام . دفاع از ناموس . ببین کا ای چیزی که تو گفتی

دفاع . لغت خوبیه . یعنی به جای امتحان بزاریم دفاع . آره . منظورت همینه کا . درسته . منظورم همینه . 

دفاع . دفاع 

اما ما می خواهیم حمله کنیم . و یه حمله بزرگ هم انجام بدیم . اینو چطوری باید تفسیر کنیم . ها کا .......

البته ما تا حالا هم تیپ نداشتیم . و این اولین تجربه ما بود . ساختار اصلی تیپ بچه های خرمشهر هستند . و نیروهای اون از بچه های لرستان بودند .

حمله ، دفاع، امتحان ؛ تمثیل ؛ ها جونم براتون بگه که : دفاع لغت خوبیه ، مگه لغت دیگه ای باش پیدا کنیم . البته یه اتفاق دیگه هم افتاد که ما گوش ندادیم . درست یه هفته یا سه روز به عملیات مونده یه عده رو فرستادند که گفتند اینا رو بزارین فرمانده گردان

رضا با صلابت مقابل این خواسته ایستاد . موضوع جون تعداد زیادی آدم بود . اونا نه تنها منطقه رو نمی شناختن شاید هم صلاحیت این کار رو نداشتن . اما آدم های خوبی بودند . در اون زمان ما درجه نداشتیم . 

ارتشی هم نبودیم .فرماندهی بر اساس شجاعت و شهامت و لیاقت بود و نه ارشدیت . تقوا . دینداری و خیلی چیزهای دیگه ملاک ارزش بود. 

به همین خاطر به اونا گفتیم کنار فرمانده گردان های منصوب ما باشن . اونا هم قبول کردن .

رضا : خیلی چیزای دیگه رو بگو کا 

تو چادر همه داشتیم آخرین حرفها رو میزدیم

اون چیزای دیگه . . .  

شاید رفاقت و شناخت از همدیگه

حضور در درگیری های قبلی و اثبات عملی به بچه ها

که نترس هستی و درایت داری

سابقه قبل از جنگ بعنوان انقلابی

نترس بودن یعنی شجاع بودن . شجاعت هم یعنی مواجه بیشتر با خطر

نترس بودن یعنی عاشق بودن کا 

البته باید عاشق باشی تا نترس بشی

اونم عاشق شهادت

 

عاشق امام حسین

عاشق خدا

شجاعت

یعنی بترسی ولی واردش بشی

همه هوش و حواسمون به کاری بود که می خواستیم انجام بدیم . یعنی نبرد با دشمن .

شهامت یعنی پذیرش تغییر اون شرایطی که هست و موندن ونبرد با جنگ فرق داره کا؟؟؟

 

حس میکنم فرق داره

بچه های خرمشهر انگیزه زیادی برای جنگ داشتن . تفاوت ما با نیروهای اعزامی این بود که اونا خونه و کاشانه ما رو گرفته بودند .

هر چند هر دو برای دفاع از خاک و میهن و دین می جنگیدیم . ولی اونا بعد یه مدت می رفتند سر خونه و زندگیشون اما ما باید کجا می رفتیم .

ما آواره شده بودیم . و بسختی توی چادر ها و کمپ ها و اتاق ها زندگی می کردیم

یادمه ما به مردم گفتیم از شهر برید ما دو هفته دیگه شما رو بر می گردونیم .

خونه های پر رو عراقیها گرفتند . هیچ کس هیچ چیزی نتونست ببره .

مردم ما خیلی اذیت شدند . از همه بدتر . کل خونه های ما رو صاف کردند . و کل خاطرات ما رو دفن کردند

خاطرات خوب و قشنگ ما . بازیهامون . عروسی ها . جشن ها . مدرسه ها . و حتی جنت آبادمون و مرده هامون رو هم رحم نکردند

اونا جنت آباد رو هم به گلوله توپ بستن . غسالخانه رو زدند . شهدایی داریم که گمنام هستند .

اصلا این نامردها چرا این کار رو با ما کردند .

زنها و بچه ها چرا باید مورد حمله قرار می گرفتند . لعنت خدا بر تو باد صدام

برای همین ما انگیزه زیادی داشتیم برای نبرد . بله نبردی که در پیش بود . ما می رفتیم که دماغ دشمنی را به خاک بمالیم . که مدعی بود . آمده است که بماند . جئنا لنبقاء

این رو روی دیوارهای شهر ما نوشته بودند . و حاضر به رفتن نبودند .

ما باید وجود ناپاک اونا رو از شهر پاک می کردیم . وقتی شهر رو ترک می کردیم . هر چند زمان زیادی برد که برگردیم . ولی در اونموقع تنها بودیم اما اینبار 36 میلیون جمعیت رو کنارمون داشتیم

داشتیم به همدیگر نگاه می کردیم . هر کدام فکر می کردیم شاید این آخرین نگاه باشد . آی خدا کجایی . آی خدا .......

نگاه ها پر از درد بود . ولی ما یاد گرفته بودیم که درد خودمون رو نگیم و حتی اگه بشه اونو فراموش کنیم . آی خدا ،.......

شاید جلسه نبود بهانه ای بود برای آخرین دیدار ...... آی خدا .......... چقدر دردناکه نوشتن این چیزها ...... آی خدا .... . رضا حرف می زد . عبدالله حرف میزد . فرمانده گردانها حرف میزدند .....

به جلسه وصیت نوشتن و وصیت گفتن شبیه بود .......آی خدا .....

اما جلسه بود خیلی هم جدی ، بچه ها شناسایی کرده بودند از محل ، و انگار مثل ژنرال های بزرگ از نبرد پیش رو می گفتند . که چگونه باشه ، ترس خودش رو از دید این بچه ها قایم کرده بود . همنوا و بودیم و همدل . وحدتی وجود داشت که کائنات رو می لرزوند ، شاید فرشته ها هم داشتند به این همدلی و همنوایی گوش میداند . شاید نه حتما گوش می دادند .

در تکمیل صحبت هام هم دلنوشته ای دارم که می گزارم .

همه رفتیم جلوی دوربین ، محمد نورانی شروع به صحبت کرد ، دوربین چند باری همه رو نشون داد ، چند دقیقه ای از صحبت محمد نگذشته بود که رضا یواش از توی کادر خارج شد و به چادر فرماندهی برگشت ، همه ما چشممون به رضا بود تا او خارج شد . یکی یکی از جلوی دوربین خارج شدیم .

رضا اون روز صحبت نکرد . قبل از اون هم خیلی کم صحبت کرد  ، راستی چرا صحبت نکرد ، درسی که ما گرفتیم این بود که باید ساکت باشیم . و سکوت کنیم و در سکوت برای خدا کار کنیم ،نمی دونم این روش درسته یا نه ، ولی ما سال ها از این روش استفاده کردیم .

رضا شاید معتقد بود بلندترین فریاد سکوته ،اما برای شنیدن سمفونی هر کس باید سازی رو بزنه تا موسیقی خوبی به گوش برسه ، اما درس رضا در جمع رزمندگان و شرایط آن زمان کار ساز بود ، آیا برای امروز این درس و این داستان هم کار سازه ، قضاوت با شما .........

توی این صحبتها بودیم که محمد نورانی گفت از تلویزیون اومدن و می خوان مصاحبه بگیرن . اولش راضی نبودیم . گفتیم برو بگو ما حرفی برای گفتن نداربم . ما رزمنده ایم .بلد نیستیم حرف بزنیم . ما فقط بلدیم بجنگیم . همین و بس . این حرفهای رضا بود . رضا اصلا دوست نداشت جلوی دوربین قرار بگیره ، این کار ها را خوب نمی دونست ، و قبول نداشت ، مسئول گروه تلویزیونی اومد و گفت چند دقیقه بمن وقت بدین ، من حرفهام رو بزنم ، اگر در آخر کار موافق نبودید ، من می روم دنبال یه گروه دیگه ، همه نگاه ها به سمت رضا رفت ، رضا با چشم اعلام موافقت کرد .

بنده خدا انگار دنیا رو بهش داده بودند ، شروع کرد به گفتن : اولین چیزی که گفت این بود شما مگر برای خدا نمی جنگید . شما مگر برای اسلام نمی جنگید . خوب شما تفنگ دست تونه منم دوربین . چه کسی باید بگه شما اینجا دارید چکار می کنید . من هر چقدر هم بگم که نمی تونم . بهتر از خودتون حرف بزنم . چند دقیقه بیاید جلوی دوربین .

راست می گفت . او تفنگش دوربینش بود ، چاره ای نبود ، باز نگاه ها به سمت رضا رفت ، خنده رضا نشان از موافقت داشت ،رضا اینقدر جدی بود ، که ما با از حالت های صورتش می فهمیدیم چکار باید بکنیم

البته این هم به نوع رمز همدلی بود که بین ما بر قرار شده بود .

مسول گروه تلویزیونی

راز شهادت در واگذاریه و اونهایی شهید و شاهدن که در دل ساکت و در نگاه غوغا اینا همش، خاموشی های روشنه و در معنا ، روشنی هایی که خاموش ماندند.

پرسیدم که سوال دارم کا ؟

 گفت بپرس . گفتم : چطوری خدا رو بدل بیاریم یا خاموشی روشن چیه ؟ و شهادت واگذاری چیه ؟ معصومیت ما چیه ؟

گفت: 

حتما لحظه شهادت رو درک کردید اونجایی که ترکش به دلت میخوره بی محابا میگی یا حسین دیگه هیچی معنا نداره جز اوج اون چیزی که در تعریف میدونی اونجا که یا حسین به زبونت میاد دلت مضطر شده اونجا وقت رفتن رو درک میکنی میخوای بهترین باشی دیگه خودتی که جلو چشم خودت قدم میزنه درک روح و خروج روح رو میبینی حالا اگه این اضطرار و عجز رو قبل از رسیدن درک کنیم معصومیت ما برمیگرده معصومیت پاکی جسم نیست بری بودن جسم از خطا نیست که جسم ناقصه در قیاس روح روح که از قالب تن بیرون بیاد، مقبولیت زمین معنی نداره از عرف و شرع رد می شویم خدمتگزار عشق می شویم با عاشقی، اگر به عقرب نزدیک بشی نیش نمیزنه! تاریکی ، روشنایی داره دیدن جن لذت داره توی دریا غرق نمیشی وقتی در وجودی عشق هویدا بشه ، هرذره شو دوست داری و اونوقته که میتونیم این ذرهء پیدا شده رو تعمیم بدیم به تمام هستی در واقع، هر کلی شامل جزء و درک هر جزء تعمیم به کله علت و معلولی نیست فقط تبدیله تقدم و تاخری نیست چون زمان در کل معنا نداره ما در بعدی از چرخه ، مقطعی داریم که به ناچار اسم زمان رو براش تعریف کردیم تا تاب موندن داشته باشیم! وگرنه متلاشی میشدیم تا به درک عشق برسیم... وانکه قبل از درک عشق بمیره دیگه شهید نیست و در متلاشی شدنش مفهومی از نگاه باقی نمیگذاره.... اونا میرن جهنم.... جهنمی که معناش ، رنج از دست دادن این مقطع و نرسیدن به مطلوبه ما در هر مقطعی میتوانیم دو زندگی را تجربه کنیم زندگی معنوی رو با سیر زندگی روحانی اینجا بهشت میشه اونجا بهشت میشه و همه جا و هیچ کجا درک میشه و.... سوال های بی جواب دل من خدایی که همه جا هست و هیچ نیست در پنهان درونت اشکار خواهد .

شهید عبد الرضا موسوی

  خیلی بی تاب شهادت بود

 من این را چون کنارش بودم درک می کردم

 ولی مرحله سوم او با اینکه دنبال من بو د خودش تنها رفت

 رضا بخش از وجود من بود

 و ما دو بار با هم تا مرز شهادت رفتیم.

 از کجا شروع کنم ؟؟؟

 

پل پیروزی  یاد هست.

 رضا بمن گفت فریدون بلند شو با ماشین بریم به بچه ها سر بزنیم . بدو رفتم و ماشین رو روشن کردم . و با هم از روی پل عبور کردیم . جاده ای نداشتیم . نمی دونستیم از کدوم طرف بریم

 یه ضد هوایی رضا علمدار و سید و فرمانده و برادر و پشتیبان همه ما بود . علمی که از دست جهان آرا بواسطه شهادتش بر زمین افتاد توسط رضا بار دیگر بلند شد . و ما هم دوباره با اینکه فرمانده و پشتیبان بزرگی رو از دست داده بودیم . بار دیگه با هدایت رضا دور هم جمع شدیم . حامی بزرگی بود . و ما باورمان بود که می توانیم به او تکیه کنیم . نابغه ای بود . که ساواک باورش نمی شد . وقتی او را دستگیر کرد . او طراح همه شورش ها بر علیه شاه باشه چرا که رضا شاگرد ممتاز رشته پزشکی بود . یعنی کسی که تمام وقت باید سرش توی درس باشه . چطور ممکنه . بتونه این همه فعالیت سیاسی داشته باشه .

 رضا با اینکه فرمانده بود هیچکس چنین احساسی رو نسبت به او نداشت . او یاور بود . و حامی . افتاده بود . و همراه . در درگیری های 45 روز زخمی شد ولی سریع برگشت .

   روزهای آخر رو می گم  شب بچه ها از پل عبور تازه نصب کرده بودند . به طرفش رفتیم . من با سرعت می رفتم یک هو دیدم یه هواپیما اینقدر پایین اومده که نزدیک بود بهش بخوریم

 هواپیما یه چیزی پرتاب کرد . من و رضا فکر کردیم . بمب شمیایی انداخته . هواپیما دیوار صوتی هم شکسته بود . و به طرف پل رفت که بمب هاشو اونجا بندازه . ما هم به طرف ضد هوایی رفتیم .

ضد هوایی تازه متوجه هواپیما شد و چون ارتفاعش پایین بود لوله رو به طرف پایین گرفت و شروع به شلیک کردن کرد . اما کجا به سمت ما . من به رضا گفتم اگر نپریم بیرون . حتما تیر خواهیم خورد .

 به همین خاطر پریدیم بیرون و چند لحظه ای روی زمین بودیم . بعد به سمت اونا رفتیم و بمب شمیایی .

البته بمبی در کار نبود باک اضافه هواپیما بود که برای سبک شدن انداخته بودش .

خوش و بشی با بچه های پدافند هوایی کردیم و گفتیم بچه ها کجا هستند . گفتند خاکریز رو ادامه بدید . تازه یک خاکریز کوتاه زده بودند . اونا گفتند اگر این مسیر رو برید به بچه ها میرسید

 از اونا جدا شدیم . با سرعت دوباره براه افتادیم . چند کیلومتری نرفته بودیم که دیدیم خاکریز تموم شد . و 30 تانک عراقی رو دیدیم که داره به سمت خاکریز میاد

داشتند ضربدری می اومدن و شلیک می کردند . در همین حال یه گلوله به سمت ما شلیک کرد . شانس آوردیم خورد به خاک نرم و ما توی ماشین گیر کردیم . بعد از شلیک بچه ها اومدن و ما را از توی ماشین بیرون آوردند .

گیج بودیم و موج گلوله ها سر ما رو درد آورده بود . ولی بچه ها بسرعت ما رو از اونجا دور کردند .

با اونا پیش بچه های مهندسی رفتیم .

مرحله اول عملیات بیت المقدس بود .

 با رضا رفتیم روی جاده . البته قبلش با بچه های مهندسی هم خوش بش کردیم . یادمه برادرم فرهاد با لودر داشت کار می کرد . بیل لودرش رو زده بودند

بیل سوراخ شده بود ولی باز هم با اون کار می کرد . می گفت باید ده کیلومتر خاکریز با چند دستگاه بزنند . کاری نشد ولی . بهر حال در حال انجام بودند

 به سختی خودمون رو بروی جاده که تازه آزاد شده بود رفتیم . داشتند اونجا رو بشدت می زدند . به رضا گفتم دیگه با ماشین نمی شه جایی بریم . قرار شد با موتور حرکت کنیم .

از اون روز به بعد با موتور به بچه ها سر می زدیم . از توی سنگر عراقیها دوتا لباس ضد گلوله در آوردیم که بپوشیم

  خونی بود قرار بود بشوریمش و بعد بپوشیمش رفتیم  مقر تیپ .

  عصر رضا دنبال من می گشت . من دنبال کار دیگه ای رفته بودم . او رفت و این آخرین رفتنش بود . رفت بی بازگشت

  وقتی خبر شهادتش رو دادن . باورم نمی شد . به طرف سردخونه به سمت آبادان حرکت کردم . تو راه چند بار هی به خودم نهیب زدم . که نرو . آخرش هم نرفتم . دلم می خواست رضا تو ذهنم به شکل قبل بمونه .

 رضا جزیی از وجودم بود . در خودم شکسته شده بودم . داغون بودم . شهادت این همه آدم و حالا رضا تحملش سخت بود .

 

ولی برگشتم . گفتم اگر ما نباشیم .

  بچه ها دیگه چگونه ادامه بدن .

   بعد از اون به دنبال تک تک بچه ها رفتم و اونا رو دوباره سازماندهی کردیم و در کوتشیخ مستقر کردیم .

  و اما رضا کی بود؟؟

نابغه ای بود که اگر الان بود حتما با نبوغش کارهای بزرگی رو انجام می داد

 سیاستمدار و عالم به سیاست بود . مطالب رو بدرستی می فهمید . و به ما منتقل می کرد .

 شجاع بود . اولین مرحله شناسایی و عبور از شط رو او انجام داد . و در همه لحظه های سخت کنار بچه ها بود.

  با رضا رفتیم قرارگاه خاتم تو جلسه فرماندهان سپاه و ارتش

  محسن رضایی و صیاد شیرازی اونجا بودند .

 بچه های سپاه گلی و خاکی میومدن

   و ارتشی ها گتر کرده و خوشتیپ . قبل از اینکه پل بسته بشه یا پل بزنند .

  محسن به صیاد گفت تجربه ارتش چیه . حسنی سعدی گفت زمان شاه یه پل زدن که یه تانک از روش رد شد . هم تانکه غرق شد هم پله .

  محسن رو کرد به ما گفت تکلیف روشنه برید و هر جور که میدونی  انجام دهید

 ما برگشتیم تو چادر فرماندهی اونجا سلمان بهار بود . شب بچه ها قرار بود با قایق از رودخونه عبور کنند . سلمان بیقرار ی برای رفتن می کرد

 رضا بهش گفت چهره ات نورانی شده سلمان کاری نمی تونم بکنم . برو، سلمان رفت و اولین شهید ما شد .

  منم نور در چهره سلمان دیدم .

  خدایا ما را بحق این شهدا ببخش

  وضع خیلی داغون بود . با قایق اصلا نمی شد کاری کرد . ولی باید این کار انجام می شد ، پل بسته شد . با رضا در محل

پل بودیم  و امیدوار که آیا بلاخره این پل بسته میشه یا نه .

   پل بسته شد ولی امید به اینکه بشه خودرو ها و تدارکات رو از روش انجام داد هم نبود .

  با نا باوری همه خودرو ها رد شدند . بعد نوبت به نیرو ها شد و گفتن رمز یا علی ابن ابی طالب .

  ما به رضا گفتیم تو بگو ولی رضا به عبدالله گفت نه تو فرمانده تیپ هستی تو بگو دل تو دلمون نبود.

 بلاخره فرمان حمله از توی بیسیم داده شد

  بچه ها داشتند می رفتند . 

ای کاروان آهسته ران که آرام جانم می رود 

و آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

 قلب ما توی حلقمون بود

 آرام قرار نداشتیم . هر پیامی که می اومد . ما رو بی تاب می کرد

  بیشتر از همه رضا بود که آروم قرار نداشت .

 انگار روی سوزن نشسته مدام می گفت من برم من برم .

 تا اینکه طاقت نیاورد و رفت بیرون نمی دونم تا کجا رفت ولی دوباره برگشت

 بچه ها پشت بیسیم هی پیغام می دادند که کجا هستند

   عجب شبی بود . انگار قرار بود هیچ وقت تمام نشه . تمام ثانیه هاش همه وجود ما رو می کند و می برد .

 بی تاب بودیم

 نمی دونم ماه بود یا نبود . اگر هم بود انگار ما نبودیم . لحظه ها خیلی طولانی شده بودند

  تیپ پشتیبانی کننده ما اصلا از جاش تکون نخورده بود

 تکاور آن کلاه سبز

 گردان اما سجاد گفت ما به جاده رسیدیم .

 بقیه گردان ها هم هر کدوم رو به جلو می رفتند

 بچه ها تو دشت باز رو به جلو می رفتند

 مرحله اول بیت المقدس بود

   خورشید هم دلش نمی اومد طلوع کنه

  اونم نگران بچه ها بود چون تنها پناه بچه ها تاریکی بود

   شاید م خورشید از شهدا خجالت می کشید که بیرون بیاد

  نماز صبح رو خوندیم . رضا گفت بریم سراغ بچه ها

  سوالی که تو ذهن منه آینه که شهدا خودشان می خواستند شهید شوند . یا زمان عمرشان همین قدر بود

   چون ما هم کنارشان بودیم پس چرا اونا انتخاب شدند

 همه کارها رو هم شبیه اونا انجام می دادیم

 ولی چرا اونا انتخاب شدند

 چرا؟؟؟؟؟؟؟

  اشک در چشم دارم

   دهان رضا رو ترکش برده بود

   فک پایین نداشت

 ای خداااااااااااا

  دستش کنده شده بود

  دست علمدار

 شکمش پاره شده بود

 روده ها بیرون بودند

 ای خدااااااااااااا                ای خدااااااااااااا                          ای خدااااااااااااا

 

 خدا چقدر رضا رو دوست داشته

   سید اولاد پیغمبر کربلا تکرار شده بود

   اگر ما یاران امام حسین نیستیم پس کی میتونه یار او باشه

 ما حتما در کربلا هم همین کارها را می کردیم

 بار دیگه کربلا با ما جون می گرفت

 و ماندگار می شد..

مو جواب سوالمو از حاج فریدون گرفتوم .

دست میبوسم فرمانده ، دست می بوسوم کااااااا

 

 

/ 0 نظر / 30 بازدید