رزمندگان و جانبازان گمنام

امروز ناصر به من گفت خاطره سعید را می خواهد برای من بفرستد .

منطقه دفاعی محرزی خرمشهر همجوار کوتشیخ مستقر بودیم بین ما و عراقیها در خرمشهر رودخانه کارون بود و از مقر استقراری تا سنگر نگهبانی می بایست 1000 الی 1200 متر پیاده بصورت پیچ و خم و از توی منازل گلی رد می شدیم تا به سنگر برسیم قبل از ورود به سنگر 100 الی 150 متر را باید بصورت چمباته( نشسته روی دوپا) ویا سینه خیز رد میشدیم که مورد اصابت تیر دشمن قرار نگیریم تا به یک محل نزدیک سنگر می شدیم بعد از یک راهی بصورت سوراخ که در دیوار دراوره بودیم بایست بصورت نشسته از دیوار رد می شدیم تا به ورودی سنگر برسیم من در یکی از روزها که بیسیم چی مقر اصلی بودم و در آنروز برادرم سعیدفیلیان بهمراه شخصی بنام حمید رضا صادقی در سنگر ذکر شده در حال نگهبانی بودند نزدیک

های ظهر با تلفن قورباغه ای (تلفن سحرایی ) تقاضای ناهار کردند یادم است آن روز غذا ماکارونی داشتیم به دوستان دیگر گفتم که غذا ببرید چون نیروها اکثرا شبها یا پست نگهبانی می دادند و یا سنگر سازی داشتند خسته و خواب بودند مجبور شدم خودم غذا را برایشان ببرم غذا را که به سنگر بردم سعید بیرون سنگر نشسته بود غذا را تجویل حمید رضا در سنگر دادم حمید مشغول غذا خوردن شدو اصرار کردند کمی پیش آنها بمانم و منم در سنگر مشغول صحبت کردن بودم یکدفعه ای دیدم صدای انفجار مهیبی جلو سنگر بلند شد و تمامی محوطه را خاک گرفت و صدای سعید را می شنیدم که می گفت کمک دارم می سوزم از سنگر بیرون پریدم دیدم تمامی سرو صورت سعید خون می آید به او گفتم چیزی نیست طاقت بیار  یک لحظه دیدم یکی از انگشتان سعید قطع شده  و روی خاک زمین افتاده بازی می کند و دست سعید را دیدم که از محل انگشت قطع شده خون بیرون می زند حساب کنید آن موقع 14 ساله بودیم و جثه مان کوچک بود و مهم تر از همه برادرت باشد چه می شود به حمیدرضا گفتم سریع بیسیم یا تلفن بزن عقب بگو کمک بفرستند در حال پاک کردن خون های روی سر و صورت سعید بودم دیدم حمید رضا از ترس شوکه شده و در سنگر سرجایش خشکش زده صدایش کردم حمید رفت کمک بیاره من ماندم و تن مجروح یک برادر... او را دلداری میدادم تحمل کن نجات پیدا می کنی هی صدا می زد سوختم دوام نمی آورم نگاه به انگشت روی زمین کردم دیدم از حرکت ایستاده و کمک نیرویی از عقب نیامد تصمیم گرفتم به تنهایی جابجایش کنم آنرا گذاشتم روی کولم حرکت کردم رسیدم بسمت عقب رسیدم به راهی که از توی دیوار باید نشسته رد می شدم سعید را گذاشتم زمین ناگهان دیدم از دماغش خون با شتاب بسیار بیرون زد سعید ناله های کمتر شد ولیکن احساس عجیبی به من دست داد هیچوقت به این حد نترسیده بودم حقیقت فکر کردم سعید نفس های آخر را می کشد تمامی بدنم سرد شد عرق از پیشانیم می چکید سعید با مشاهده اضطراب چهره ام به آرامی گفت هیچیم نیست ناراحت نباش آنرا روی زمین خوابانده یواش یواش آن را به آن طرف دیوار می کشیدم بسرعت مجدد سعید را روی کولم گذاشتم و می دویدم اصلا توجهی به آن کانال هم ننمودم که می بایستی جهت محافظت از جانمان باید چمباته و سینه خیز می رفتیم می دویدم عراقیها شروع به تیراندازی میکردند ولیکن به آنها اعتنا نمی کردیم سعید هی داد میزد بزارم زمین تو برو اعتنا نکردم کانال را که طی کردم به درون یک خونه رسیدیم دیدم 5 نفر نیروی کمکی رسیدند وضعیت را که دیدند خیلی هول کردند سعید را به عقب آوردند میخواستم با آنها به بیمارستان بروم فرمانده خط آقای حبیب مزعل اجازه نداد با انها بروم عصر بعدازظهر به هر طریقی که شد رفتم پیش سعید بیمارستان طالقانی (ارین) ابادان او را که دیدم اینقدرخوشحال شدم مثل اینکه دنیا را بهم داده بود بی اختیار از خوشحالی اشک می ریختم تمامی سرو صورت و دست های سعید باند پیچی بود و با آن حال ازمن تشکر کرد و گفت ناصر انگشت دستم قطع شده به او گفتم فدای سرت . دکتر همان وقت که پیشم بود رو کرد بهم گفت میدانم چه حالی داری برادره دیگه... بعد گفت آدم مقاومی است قرار شد آن را به اهواز جهت اعزام به بیمارستان بزرگتری در سطح کشور اعزام کنند که فکر کنم به شیراز اعزام گردید واقعا یاد آن ایام به خیر دوران سختی را پشت سر گذراندیم . اما دوستان تا حال از این فکر بیرون نرفتم چگونه او را کول کردم و مسیر کانال را چگونه گذراندم که تیری به ما اصابت نکرد الله یعلم

(( اگر غلط املایی و یا انشایی دارد به بزرگی خودتان مارا ببخشد.

ارادتمند همگی : ناصر شادکام(فیلیان)

مجروحیت برادرم سعید.

 یک روز از روزای جنگ که شهر زیر آتش توپ وخمپاره سنگین بود واسمان از دود پر شده بود من (مسعود) سعید وچند تا از هم رزم ها در آبادان ایستگاه‌۱۲ داخل مدرسه ای بنام فروغی که محل تدارکات بود مستقر بودیم ومنتظر بودیم اتش دشمن یه مقداری سبک بشه سعید رفت تو حیاط یه سر وگوشی اب بده ببینه اوضاع چطوره ناگفته نماند خمپاره های دشمن چنان ترکش های بزرگی داشتند که وقتی به در حیاط اصابت می کرد شکاف های بزرگی روی ان ایجاد وراحت از در اهنی رد می شد که ناگهان صدای فریادی از داخل حیاط به گوش رسید بله کسی نبود جز سعید همه سریع رفتیم بیرون که با صحنه ای خیلی دلخراش مواجه شدیم برادر عزیزم سعید غرق خون افتاده بود زمین وبیهوش شده بود دویدیم سمتش سریع بلندش کردیم و من تو بغلم گرفتمش که دیدم ترکش توی سینش خورده بود و وقتی نفس می کشید صدای خیلی دلخراشی میداد بله یه ترکش که از در حیاط رد شده بود به سعید اصابت کرده بود بچه ها سریع بیسیم کردن برای آمبولانس ولی گفتن چون اتش سنگینه امکانش نیست ماشین بیاد من همینطور سعید رو میدیدم که دارم از دستش میدم که ناگهان چشمم به ماشین نیسان تداروکات افتاد که با کمک بچه ها سعید رو عقب ماشین دراز به دراز گذاشتم هم رزم ها می گفتن مسعود خطرناکه می خوای چیکار کنی ولی من هیچی نمی فهمیدم بجز اینکه سعید رو به بیمارستان برسونم و در مدرسه رو باز کردن ومن باید خودم رو به بیمارستان آرین که نام کنونی ان طالقانی است می رسوندم همینطور که میرفتم خمپاره می خورد تو شهر طوری که ماشین توی دود محو میشد ومورد اصابت ترکش قرارمی گرفت تا به بیمارستان رسیدم ولی انجا هم سوت وکور بود سریع رفتم داخل صدا زدم پرستار پرستار و برگشتم یه برانکارد که گوشه ای افتاده بود رو بردم پیش ماشین برادرم رو گذاشتم روش وبردم داخل که پرسنل از بیمارستان اومدن کمک سریع بردنش تو اتاق وداشتن به هر طریقی کمکش میکردن که به من گفتن برو بیرون وایسا تا اون لحظه هنوز مات و مبهوت مونده بودم و اونا نمیدونستن برادرمه که از پشت در دیدم در آخر دستگاه شوک هم بهش زدن وبا کمال نا باوری دیدم یکی یکی دکتر وپرستارا از اتاق اومدن بیرون وگفتن تموم کرده من رفتم بالا سر سعید اینجا که دارم میگم عین حقیقته هیچکس تو اتاق نبود بدن سعید غرق خون و بی جان افتاده بود رو تخت که میخواستن ببرنش قسمت سرد خونه من هنوز گریه ام نگرفته بود سرم رو بردم نزدیک گوشش وگفتم(سعید بلندشو ننه خونه منتظرمونه باید با هم بریم) که بعد چند لحظه دیدم بدن بی جانش تکون خورد سریع داد زدم تو راهرو برگردید داره تکون میخوره اون زندست که دکتر پس از گرفتن نبضش گفت سریع ببرینش اتاق عمل بعد دو ساعت که پشت در اتاق عمل بودم دکتر اومد بیرون گفت جوون تو چه نسبتی با اون داری گفتم برادرمه گفت برید یه گوسفند نزرش کنید اون نجات پیدا کرد

باتشکر از همه عزیزان که وقت گذاشتید

تقدیم به برادرم سعید وهمه گروه(مسعود فیلیان)

/ 2 نظر / 23 بازدید
گروه نرم افزاری HSB

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

علی فیلیان

با سلام و خسته نباشی به وبلاگ نویس واقعا دست شما درد نکنه که زحمت میکشید و خاطرات رزمندگان رو مینویسید من علی فیلیان هستم پسر مسعود فیلیان