خاطره ای از حاج سید رسول بحرالعلوم

در دروان نه چندان دور که به فراموشی سپرده شد می نویسم .

یکی بود ویکی نبود غیراز خدا مهربان کسی نبود زمانی که خرمشهر ازادشد بچه هارا برای پاکسازی تقسیم بندی کرده اند تعداد ی در شهر وتعدادی کنار جاده ها فکر کنم خیلی ها یادشان باشد شهیدان مرتضی کاظمی ومخمد پورحیدری وحسین عیدی امدن پیش من وکمی باهم گپ زدیم از انجایی که بنده باهمه رابط حسنه ایی داشتم همه دوست .وقتی مرتضی لب به سخن گشود رفتم به ان ایام که از همه کم سن وسال تر بود ودعاهای شبانش در خلوت وصدای دلنشین دعا هایش . یک شب خوابم نمی برد رفتم بیرون سنگر قدم زنان رفتم سمت سنگر دوم توپ 106 احساس کردم کسی باخود حرف می زند اروم رفتم پشت سنگر نشستم صدای مرتضی بود که درحال راز و نیاز وخدا را به حضرت زهرا قسم می دادوعجب توسلی به حضرت زهرا میکرد اشکهایم سرازیر شد من از خواب غفلت درامدم اما فکر نکنم کسی از همرزمانش صدای دلنشینش را شنیده باشند و وقتی شهید شد بالای سر تن تکه تکه شدنش ایستادم و تکه های گوشت اورا جمع کردم نمی دانستم چه کنم وچه بگویم فرهاد بالای سرم گریه میکرد قطرات اشکش روی سرم می ریخت و فقط میگفتم مرتضی یادت نرود به انروزها که شبانه خارج از مقر میرفت ونمازشب می خواندو ما در غفلت بودیم...محمد پورحیدری که همیشه خندان بودناراحتی جایی در دلش نداشته وقتی مرتضی برادرش شهید شد با لبانش خندان بود به ایشان عرض تسلیت گفتم با تبسم خواستی گفت سید جان منهم به دنبال ایشان میروم ..یاد حسین عیدی بمیرم برایش که چقدر زجرکشید تا به شهادت رسید واقعا نامش برازنده اش بود  وقتی مرا می دید یادی از شهید رضا دشتی میکرد و اشکهایش سرازیر می شد صحبتش قطع ...بعد می گفت یادته که رضا چه وصیت کرده بود دوست دارم مثل رضا دشتی شهید بشم که از تمام وجودم احساس درد را حس کنم که در پیش گاه خدا حرفی برای گفتن داشته باشم .اینها بودند وما چه هستیم و در کجای زمان قرار داریم و فقط در حرف ونوشتن پیرو راهشان و ادعای ولایتی بودن را می کنیم هر سه انها بامن خدا حافظی کردن و رفتند اما هر چند قدم بر می گشتند دست را بالا می بردن ونگاهی به من می کردند باز دست تکان میدادند من تا حالا معنی ان نگاه هارا ندانستم ....

روحشان شاد

سید رسول بحرالعلوم

/ 1 نظر / 73 بازدید
شبنم

جز اشک حرفی ندارم....