قلم

من به سان آدمی شدم که قلم او را کشان کشان با خود می برد ، شده ام 

قلم طنز من دارد به قلم دیگری تبدیل می شود ... قلمی که درست می نویسد و از طنز در او خبری نیست .. 

نمی دانم خوب است یا بد ... این قلم مرا به داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل و هاجر و آنچه بر آنان رفت کشاند

و هم اکنون بدنبال حضرت یحیی است . و عجب داستانی دارد .. ذکریا و یحیی ...

بسم الله الرحمن الرحیم 

«سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا؛ 

 

سلام بر او در روزی که به دنیا آمد، روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته می‌شود .»

و سلام بر ما و شهدایمان ، برای روزی که جنگیدیم و پایداری نمودیم و روزی که برانگیخته خواهیم شد ...

ذِکْرُ رَحْمَةِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّا * إِذ نادى‏ رَبَّهُ نِداءاً خَفِیّاً * 

 پروردگار تو از رحمت خویش بر بنده‏ اش زکریا سخن مى‏ گوید، آن‏گاه که زکریا خداى خود را نهانى خواند

چقدر زیباست که می توانی خدای خود را نهانی بخوانی و از او هر خواسته ای را داشته باشی ...

محمد جهان آرا ... رضا موسوی ... حمید دشتی ... تقی عزیزیان ... حمود ربیعی ... عبدالحسین کاظمی .. محسن شمشیری .... و ...... 

در نماز های شب خود به طور نهانی از خدای خود طلب شهادت می کردند ...

ذکریا از خدا وارث صالحی را درخواست می نماید آنهم در سن 120 سالگی با همسری 98 ساله ... او نگران از بین رفتن دین خداست ... 

آیا وارثان صالح تر از شهدا و رزمندگان برای حفظ دین می توانیم سراغ بگیریم ...

قالَ رَبِّ إِنِّى وَهَنَ العَظْمُ مِنِّى وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً وَلَمْ أَکُنْ بِدُعائِکَ رَبِّ شَقِیّاً * وَإِنِّى خِفْتُ المَوالِىَ مِنْ وَرائِى وَکانَتِ امْرَأَتِى عاقِراً فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً * یَرِثُنِى وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّاً؛

 پروردگارا، استخوان‏هایم سست گشته و پیرى مویم را سپید نموده است، ولى من هیچ گاه از عطاى تو محروم نبوده‏ ام. بار خدایا، من از این وارثان کنونى بیمناکم که راه باطل پویند و همسرم نیز نازاست، از پیشگاه خود به من جانشینى شایسته عنایت کن که وارث من و همه آل یعقوب باشد، خداوندا، او را وارثى پسندیده و صالح مقرر دار.

ذکریا دعا می کند و از خدا فرزندی را می خواهد ، بعد که دعایش مستجاب می شود ، می گوید چگونه چنین چیزی امکان دارد ، با شرایطی که من و همسرم دارم

بعد از خدا نشانه می خواهد .. 

کدامیک از رزمندگان و شهدا را سراغ دارید که چنین شرطی را با خدا کرده باشد و حتی نشانه ای را از او بخواهد ... آنها همگی عبد صالح خدا بودند و تنها برای خشنودی او حفظ دینش گام بر می داشتند

 زَکَرِیّا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیى‏ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّاً * قالَ رَبِّ أَنّى‏ یَکُونُ لِى غُلامٌ وَکانَتِ امْرَأَتِى عاقِراً وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الکِبَرِ عِتِیّاً * قالَ کَذلِکَ قالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً * 

اى زکریا، ما تو را به پسرى به ‏نام یحیى مژده مى ‏دهیم، و قبلاً کسى را به این اسم ننامیده‏ ایم. عرض کرد: پروردگارا، چگونه من صاحبِ فرزند مى شوم، در صورتى که همسرم نازاست و من پیرى سالخورده ‏ام. فرشته گفت: خداوند فرمود: این کار بر من آسان است و من خودت را از نیستى به هستى آوردم.

نویسنده : فریدون دشتی

/ 0 نظر / 27 بازدید