خاطره از سردار سرلشکر شهید عبرالرضاموسوی فرمانده سپاه خرمشهر

بسم رب شهدا

با سلام

 سردار های ما چه کسانی بودند؟ و چه حماسه ها آفریدند ؟و چه از خود گذشتگی ها نشان دادند تا به دنیا ثابت کنند  ،غیرت ،مردانگی  از آن ایران و ایرانیان بوده و است  و

برای حفظ دین و آب و خاک گفتند ما تا آخر ایستاده ایم .

تا نسل جوان ما الگو بگیرند و راهشان را ادمه دهند .

خاطرات زیاد است ولی بعضی از خاطره ها برای من خیلی مقدس است پس از سردار سرلشکر فرمانده سپاه خرمشهر عبدالرضا موسوی که سالار بردباری ، صبر و حوصله بود  شروع می کنم .

وقتی که محاصره آبادان  شکسته و فتح شد به خودم گفتم بعد از آبادان نوبت خرمشهر است . آن موقع 13 سال داشتم با بچه محلم بهرام برازنده  به آبادان  رفتیم و در بسیج خرمشهر ثبت نام کردیم . به من دستور داده شد که در پمپ بنزین که در جاده آبادان خرمشهر  واقع بود (اداره برق بروم )تا انجام وظیفه کنم . مرحوم کچ باف هم رزم و همکار من بود و توضیحت لازم را داد که برای هر ماشین 4 سیلندر 20 لیتر بیشتر نریزم .بچه ها می آمدند و بیشتر بنزین می خواستند ولی من گوشم بده کار نبود و سریع بنزین را قطع می کردم تا اینکه یک روز طرف های ساعت 1 بود یک ماشین با سرعت اومد تو پمپ بنزین کچ باف خیلی دور بود و من سریع رفتم بنزین زدم راننده ماشین بعد   از سلام کردن من گفت خسته نباشی من هم گفتم ممنون شما هم خسته نباشید تا به 20 لیتر بنزین رسید سریع بنزین قطع کردم راننده گفت من بیشتر بنزین می خوام گفتم نمیشه به من گفتن 20 لیتر گفت آخه این ماشین فرماندهی هست . در جواب گفتم مال هر جا می خواد باشد . پرسید تازه اومدی گفتم بله سوار ماشین شد و با لبخند خداحافظی کرد .

دیدم کچ باف با سرعت به طرفم اومد و پرسید می دونی این کی بود . گفتم از کجا بدونم ، گفت بابا فرمانده سپاه بود . دو دستی به سرم کوبیدم و جریان را تعریف کردم . کچ باف گفت شاید ناراحتش کرده باشی خودتو واسه همه چی آماده کن . روز بعد سردار آمد و با لبخند شیرینش پرسید چطوری گفتم به خدا قسم که شما را نمی شناختم . یک نگاه به من کرد و با لبخند گفت تو وظیفه ات رو انجام دادی من هم تا جا داشت باک را پر کردم .

از سردار اموختم فرمانده کسی است که فرماندهان بسازد . با اسرار زیاد من به سردار جناب آقای دشتی فرمانده بسیج خرمشهر که بچه محل ما بود به خمپاره مهرزی منتقل شدم . در عملیات بیت المقدس خبر اومد که سردار موسوی در حال سرکشی به خط مقدم که سوار بر موتور بود با حمله هواپیما اگه اشتباه نکنم به شهدات رسید من تنها کاری که تونستم بکنم یک گوشه نشستم و ساعت ها اشک ریختم من نمی تونم کلمه ای در باب این بزرگ مرد توصیف کنم . شما اگه می توانید بفرمائید   .

بیاد شهدای بچه محل کوچه پارس شبیبه

شهید ملوا ن نجم ناصر الدین

شهید سامی حسن زاده

شهید رسول نورانی

شهید حمید دشتی زاده

شهید مجید خیاط زاده

معلم و دوست خوبم شهید بهروز مرادی

روحشان شاد و یادشان گرامی

 

حاج محمد می گوید:

با جيپ ١٠٦ در يكي از محورهاي عملياتي ايستاده بوديم رضا با موتور اومد پيش ما أحوال پرسي ازش سوال مردم رضا عراقي ها كجا هستند بهم گفت بيا پايين، اومدم با به تيكه چوب شروع كرد به نقشه كشي روي زمين كه همش خاك بود و موقعيت عراقي ها رو به مهم نشون ميداد ولي من چيزي متوجه نميشدم گفتم رضا عراقي ها كدوم طرفن كه بهم نشون داد كنار جيپ من و رضا و فريدون دشتي بوديم كه ابراهيم رحيمي از ما عكس ميگرفت بعد رضا از پيش ما رفت مدتي نگذشت جيپ من بهمراه چيپ اصغر اكبري با هم به پشت جبهه بسمت پل حركت كرديم موازي با رودخانه در فاصله حدود ٣٠٠ تا ٤٠٠ متري پل رضا با موتور به ما رسيد و كفت سريع حركت كنيد معطل نكنيد و او خيلي تند از كنار ما گذشت و رفت جلو بلافاصله هواپيماي عراقي مسير حركت ما را به گلوله بست طوري كه تيرهاش از كنار ماشين ما بصورت رگبار به فاصله حدود يك متري از ماشين ها رد شد 

هواپيما با راكت اوندست پل را زد ولي يكي از هواپيماها اوندست آب توسط پدافند سرنگون شد و بعد شنيدم كه همون هواپيمايي كه ما رو بست به رگبار و شليك راكت جلوتر از ما باعث شهادت رضا موسوي شد 

اين صحنه هيچوقت از يادم نميره خدا رحمتش كنه

 

 خاطره از کوتشیخ 

یک شب بچه های یکی ازسنگر های مقر شهید بابک معتمد که روبروی دادگستری خرمشهر بود با بیسیم خبر دادند که احتمالا نیروی عراقی آمده من به همراه شهید امیر جراح زاده سریع خودمان را به آنجا رساندیم و همگی بر این باور بودند که از دوبه های روبرو صدا شنیده اتد و یکی دوتا میگفتتد برای یک لحظه نور ضعیفی دیده اند و سوال کردم سمت آنجا تیراندازی هم کردید گفتند نه ،به امیر جراح زاده گفتم تو برو از آن سنگر دوتا خشاب به سمت دوبه و هم سطح شط شلیک کن و من از این سنگر و تک تیر و رگبار شلیک کن که اینکار را کردیم و هیچ عکس العملی از طرف عراقی ها نشد و جوابی از آن دست داده نشد و سکوت مطلق بود ، که جای تعجب داشت و احتمال دادیم چون نیرو اینطرف دارند جواب ندادند.

با بیسیم به فرماندهی کوتشیخ با عجله پیام دادم که نیروی دشمن آمده ،

آنزمان شهید رضا موسوی و حاج عبدالله نورانی فرماندهی کوتشیخ را به عهده داشتند و تا پیام دادم همه سمت شط به خط شدیم و از بی سیم هم غافل شدیم ،من گفتم میروم لب شط تا از نزدیک اوضاع را بررسی کنم و هیچکس تا برگشت من تیراندازی نکنه و امیر جراح زاده گفت من هم باتو میام ، سه چهارتا نارنجک برداشتیم و از سنگر زدیم بیرون و رفتیم لب شط و من جلو بودم و به امیر گفتم تو دقیقا پشت سر من بیا و هدفم این بود اگر به سمت ما تیراندازی بشود لااقل نفر پشتی تیر نخوره ،رسیدیم لب شط و همانجا دازکش شدیم به امیر گفتم گوش هایت را تیز کن شاید صدای بشنوی ،من که گوش هایم سنگین شده بود و صدا های کوتاه را نمیشنیدم و امیر گفت صدا نمیاد ولی یک نور خفیفی انگاری روشن و خاموش شد ،

به امیر گفتم بریم توی دوبه گفت بریم ،گفتم پس اول دوتا نارنجک بندازیم توی دوبه و بعد بریم ،دوتا نارنجک همزمان انداختم و ترکش های آن به سمت همه جا پرتاب شد و یکی دوتا از نیروهای خودمان به سمت دوبه رگبار بستند و من وامیر همانجا روی زمین دراز کش بودیم و داد زدیم شلیک نکید و کار ما را خراب کردند و دیدیم که دوبه هم با لب شط فاصله اش زیاده و نمیتوانیم راحت برویم توی آن و گفتم برگردیم تا بچه ها ما را نزدند و یک درب چوبی یا تحته ای پیدا بکنیم تا بتوانیم برویم توی دوبه ،

برگشتیم و همانموقع دیدم شهید موسوی و حاج عبدالله سراسیمه رسیدند و گفتند چرا بیسیم را جواب نمیدید و چه خبره گفتم بچه ها گفتتد نیرو عراقی آمده شهید موسوی گفت کدامشان گفته صداش کن بیاد من هم صداش کردم و آن شیر پاک خورده که از بچه های اندیمشک بود حرفش را تکذیب کرد و گفت نه ما نگفتیم نیرو هست و صدای باد و موج بوده و پاک آبروی من را پیش این دو عزیز برد و شهید موسوی گفت خیلی نگرانمان کردید و به همه آماده باش دادیم و حاج عبدالله من را کشید کنار و گفت علی بچه بازی در آوردی و از تو انتظار نداشتم وشهید رضاموسوی خیلی مهربان بود و گفت اشکال نداره فقط بیسیم را که جواب ندادید کار بدی کردید و آنهم چون حول کرده بودی و با لبخند خدا حافظی کرد و پشت شانه من دستش را گذاشت و رفت و من خیلی از وضع پیش آمده ناراحت بودم و تا سپیده صبح من و امیر ماندیم و هوا قدری روشن شد رفتیم و دیدیم یک کنده چوب خاکستر شده و خبری از کسی نیست ولی احساس میکردیم نیرو بوده

/ 0 نظر / 4 بازدید