خاطرات جنگروی

مصاحبه بامادرشهیدان علی وجعفرجنگروی اولین فرمانده‌سپاه خرمشهر

 

 

*زماني: "هاجر زماني"مادر شهيدان "علي" و "جعفر جنگروي" هستم. حدود 70 ساله ام و اصالتا اهل خونسار و روستاي "فِرِيْدَنْ" هستم. پدرم "علي‌جان" و مادرم "صنم خاتمي" هم اهل همانجا بودند. کوچک بودم که با خانواده براي بهتر شدن امرار معاش به تهران مهاجرت کرديم.

آن وقت‌ها با ماشين دودي رفت و آمد مي‌کرديم و در تهران محله "صفّاري" ساکن شديم. پدرم با برادرهايم بنّايي مي‌کردند. ايشان بسيار متدين بود و به نمازش خيلي اهميت مي‌داد، وقتي صداي اذان از مسجد "حاج آقا رسول"(شقاقي) در محله "صفاري" که کنار خط راه آهن بود برمي‌خواست فوراً خودش را مي‌رساند مسجد. هر سه نوبت نمازش را در مسجد اقامه مي کرد، ايشان هميشه عبا به تن مي‌کرد.

مادرم هم خانه‌دار و زن خوب و متديني بود و به تربيت بچه‌ها مشغول بود.

منزل ما خانه اي قديمي با چندين اتاق بود که در هر اتاق يک خانواده زندگي مي کرد. آن زمان خانه ها آب لوله‌کشي نبود و بايد براي آوردن آب خوراکي مي رفتيم خيابان "نوري" و خيابان "لرزاده" از آب انبار آب مي‌آورديم.

 

* از زندگي با حاج آقا جنگروي بگوييد.

*زماني: ايشان علاوه بر اينکه با ما فاميلي دوري داشتند در يکي از اتاق هاي استيجاري همان خانه با برادرشان همسايه ما بودند. همانجا بود که با خانواده ما بيشتر آشنا شده بود و آمد خواستگاري. 13 سالم بود که با احمد آقا که جواني 30 ساله بود با مهريه 60 تومان ازدواج کردم. اگر چه تفاوت سني ما زياد است اما من به دليل داغي که به خاطر شهادت فرزندانم ديده ام شکسته تر به نظر مي آيم. بعد از ازدواج هم در همان محله اتاقي اجاره کرده بوديم که به همراه برادر شوهرهايم زندگي مي‌کرديم. مبلغ اجاره هم ماهيانه 3 تومان مي شد که اين پول آن زمان زياد بود.

چند سال بعد از زندگي در "صفاري" وضع مالي مان بهتر شده بود، خانه سه طبقه اي در خيابان "شهباز جنوبي" با مبلغ 20 تومان خريديم. حقوق حاج آقا شده بود روزانه 5 تومان.

 

* اولين دفعه‌اي که نام امام خميني (ره) را شنيديد کي بود؟

 

*زماني: سال 42. همان زماني که مردم به خاطر تبعيد ايشان کرکره‌هاي مغازه هايشان را کشيدند پايين. اين آشنايي باعث شد تا بعد از فوت آيت الله بروجردي ايشان مرجع تقليدمان هم بشوند.

 

* روز ورود امام(ره) يادتان هست؟

 

*زماني: بله. ما خيلي خوشحال شديم و سر از پا نمي شناختيم. همگي رفتيم براي مراسم استقبال.

 

* چند فرزند به دنيا آورديد؟

*زماني: 8 پسر و يک دختر داشتم. که جعفر و علي به شهادت رسيدند و مهدي هم بر اثر تصادف 12 سال پيش از دنيا رفت.او مهندس راه و ساختمان بود. فرهنگسراي "خاوران" را هم ايشان ساختند. از خدا مي خواهم هرچه اين سه فرزندم خوابيدند بقيه بچه هايم زندگي کنند.

 

* پسرها با هم دعوا هم مي‌کردند؟

 

*زماني: اصلاً. خوشي و جواني من در همان محله "شهباز جنوبي" بود. بچه‌ها مجرد بودند، سفره مي‌انداختيم و همه دور آن مي‌نشستيم. برادرها با هم خيلي خوب بودند.

 

 

* اهل درس خواندن هم بودند؟

 

*زماني: بله. همه‌شان در مدرسه "دارالفنون" درس مي‌خواندند. "علي" از همه شان درس‌خوان تر بود و وقتي شهيد شد از مدرسه تماس گرفتند که بياييد مدرک ديپلمش را بگيريد، وقتي مدرک را گرفتيم معدل او 20 بود.

 

* از جعفر بگوييد؟

 

*زماني: ايشان در سال 1333 به دنيا آمد. جعفر بسيار شيطان و شيرين زبان بود. ايشان بسيار خوش‌اخلاق بود طوري که الگوي بچه‌هاي ديگر مي شد. او بسيار انسان دوست و خداپرست بود.

آن زمان‌ها مثل الان روز مادر را جشن نمي گرفتند اما جعفر براي من روز مادر هديه مي‌گرفت. من کمردرد و پادرد داشتم، يک روز ديدم جعفر يک ماشين لباس‌شويي گذاشته روي چرخ و مي‌آورد. اين ماشين را که هنوز هم دارد برايم کار مي‌کند به عنوان هديه روز مادر خريده بود. باقالي پلوغذاي مورد علاقه اش بود و غذاهاي من را هم خيلي دوست داشت، مي‌گفت: فقط غذاي مامان.

ايشان خيلي به فوتبال و کشتي علاقه داشت، کشتي هم مي‌گرفت. وقتي فوتبال پخش مي‌شد دائم پاي تلويزيون بود.

آن زمان اکثرا در خانه تلويزيون نداشتند اما ما يک سياه و سفيد خريده بوديم.

 

* سر کار هم مي‌رفت؟

*زماني: بله. خياط و برش کار بود، در پاساژ "مصطفي" برايش دکان خريديم و در آن کار مي کرد.

از کوچکي در يک خياطي شاگرد بود و از همانجا ياد گرفته بود. موقعي که مي‌رفت جبهه مغازه را مي داد به رفقايش تا آنها در آن براي خودشان کار کنند. مي‌گفت: آنها محتاج تر هستند. خودش در سپاه هم مشغول شده بود، بعد مغازه را 200 تومان فروخت.

 

* جعفر آقا ازدواج هم کرده بودند؟

 

*زماني: جعفر ازدواج کرده بود و الان 2 فرزند دارد. دخترش مهديه 3 ساله و عليرضا پسرش هم 2 ساله بود که ايشان شهيد شد.

 

* قبل از انقلاب مبارزه هم مي‌کرد؟

 

*زماني: بله، زياد. اما من خيلي در جريان چگونگي فعاليت هايش نبودم فقط مي دانم دائم در مسجد "امام جعفر" بودند. بعد از پيروزي انقلاب هم در کميته فعاليت مي‌کرد. آن سالها دوستانش دائم جمع مي شدند خانه ما و مي‌گفتند: اينجا حسينيه حاج جعفر است. شب‌ها هم موقع خواب که بالش کم مي آمد اورکت‌هايشان را مي‌گذاشتند زير سرشان و مي خوابيدند.

 

* خاطره‌اي از جعفر بگوييد.

 

*زماني: يک روز آمد گفت: مادر مي‌خواهم بفرستمت مکه، گفتم مادر لياقت خودت براي رفتن به مکه بيشتر از منه اما گفت: نه، تا زماني که پدر و مادرم نرفتند من نمي‌روم. من و حاجي را فرستاد مکه، سال بعد هم خودش مشرف شد.

 

 

 

* يکي از خوابهايي را که از حاج جعفر ديديد برايمان تعريف کنيد.

 

*زماني: خواب جعفر را زياد نديدم. من خيلي از فراقشان ناراحتي مي کنم . شبي که پسر شهاب به دنيا آمد در خواب و بيداري او را ديدم که يکدفعه غيب شد.

 

در کنار حاج علي فضلي ، فرمانده وقت لشکر 10 سيدالشهدا(عليه السلام)

 

*از آخرين ديدارتان با ايشان بگوييد.

*زماني: آخرين دفعه اي که جعفر را ديدم يک روز صبح سر سفره صبحانه بود و کتفش شکسته بود، چون چند روز قبل که در خيابان فلسطين با يکي از بچه هاي سپاه تهران و سردار نوجوان که با هم دوست بودند پياده مي رفتند. يک وانت رد مي شود و آنها دست تکان مي دهندو نيش ترمزي مي زند، جعفر و آقاي نوجوان فوري مي روند بالا اما آن يکي دوستش که يک پايش هم قطع بود جا مي ماند. جعفر دولا مي شود او را بکشد بالا اما چون وزن او سنگين بوده جعفر با کتف مي افتد رو آسفالت. طبقه پايين خانه مان را جعفر با هزينه خودش ساخت. مي گفت: دلم مي خواهد خانواده ام زير سايه شما باشند. آن روز صبح ساکش را بسته بود و من را صدا کرد، گفتم مادر کجا مي خواهي بروي؟ نه چشم داري و نه لب، تو سهمت را از جنگ گرفتي. در حالي که صبحانه مي خورد گفت: مادر من! دعا کن من شهيد شوم.

هميشه او من را مي برد دکتر. يک دکتر جهودي بود در خيابان وليعصر که به جعفر مي گفت: من خيلي از تو خوشم آمده ناهار بيا پيش من با تو گپ بزنم، جعفر زد پشت دکتر و گفت: شما هر محبتي داري براي درمان مادرم بگذار.

گفتم: مادر، تو بروي جبهه، پس کي من را ببرد دکتر و بياورد؟ گفت: اولا اخوي هاي ديگرم هستند، دوما، مادر اگر من بمانم و دوره بعد از جنگ را ببينم سکته مي کنم. نمي خواهم به آن دوره برسم پس دعا کن شهيد بشم، به تو قول مي دم موقع شهادت اول تو را دعا کنم.

 

 

 

* از علي برايمان بگوييد.

 

*زماني: او بچه آرام و خوبي بود. هيچ وقت من را اذيت و ناراحت نمي کرد. به کتاب خيلي علاقمند بود و به همين دليل يکي از اتاق هاي خانه را کرده بود کتابخانه، کتابي نبود که علي نداشته باشد. او در شهرري معلم قرآن بود.

 

* خواب ايشان را ديده ايد؟

 

*زماني: يکبار علي را خواب ديدم که تر و تميز با يک لباس آبي روشن آمده و دستش هم يک مرغ زنده و يک کدو حلوايي بود.

آن روزها من از فراق و قرار نداشتم و از خانه مي رفتم بيرون. صبح با ديدن اين خواب خيلي خوشحال بيدار شدم. جعفر آمد بالا، او در کتابخانه علي نماز مي خواند. گفت: مامان قضيه چيه؟ صبح زود بيدار شدي و خوشحالي؟ با من خيلي شوخي مي کرد. جريان خواب علي را برايش تعريف کردم، جعفر خيلي خوب خوابم را تعبير کرد، او گفت: مرغ زنده يعني مي رويد مکه، کدو هم يعني همسر شهاب (عروسم) پسر به دنيا مي آورد و همان هم شد.

 

 

 

* از آخرين ديدارتان با او چيزي به ياد داريد؟

 

*زماني: بله. وقتي روز آخر داشت مي رفت گفتم کجا مي ري؟ تو هنوز مرخصي داري.( در بيت المقدس مجروح شده بود). گفت: بايد بروم. آنروز غذا کتلت داشتيم وقتي خورد حاضر شد و رفت. او را از زير قرآن رد کردم اما تا آمدم آب بريزم انگار غيب شده بود. خيلي تند تند را مي رفت. بعد از اين چند سال هنوز رغبت نمي کنم کتلت درست کنم.

 

 

 

* جنازه او هنوز برنگشته، اين قضيه آزارتان نمي دهد؟

 

*زماني: مگر مي شود آزارم ندهد؟ علي 28 سال است که مفقود الجسد است اما تکه اي از لباس خوني اش را آوردند و به عنوان ياد بود دفن کردند. موقع دلتنگي سر مزارش مي روم. 

 

 

 

ادامه دارد...راوی عادل خاطری

خاطره ای از شهید جعفر جنگروی ، تازه از دوره سپاه برگشته بودم و اولین روز ورودم به سپاه بود شهید رحمان اقبال پور درب ورودی پاسخگوی مراجعه کننده ها را می داد منو گذاشته بودن درب ورودی نگهبان فرمانده سپاه جعفر بود و مسئول عملیان شهید محمد جهان آرا ، به من نمونه امضای شهید جعفر را داده بودند که با امضای محمد و جعفر بچه ها می تونند خارج شوند جعفر تنها با ماشین جیپ آهو اومد بره بیرون ، رحمان تو اون لحظه رفته بود ، جلوشو گرفتم گفتم برگه خروج ، گفت مگه برگه خروج رو کی امضا می کنه ، به او گفتم برادر جعفر که فرمانده هستش و برادر محمد ، گفت خوب ، من فرمانده هستم ، گفتمش من که شما را نمی شناسم و تا حالا شمارا ندیدم ولی امضای شما را می شناسم و بدون برگه خروج نمی گذارم بیرو بروید ، بنده خدا یک یرگه از جیبش درآورد و مؤدبانه بعد از امضای اون به من داد و خارج شد گفتم حالا که برمی گرده به محمد می گه و برخورد می کنه که تو برگشتش هم ی کم سربه سرم گذاشت و شوخی و خنده ، بعد از مجروحیتم یک روز که برای معالجه به بیمارستان ساسان با رضا آل عامر رفته بودم تا عملی روی شکمم انجام دهم ، شهید جعفر را دیدم که رضا او را شناخت و دوتایی به طرفش رفتیم که یک چشمش را از دست داده بود و اون هم برای درمان اومده بود اول ما را نشناخت ولی وقتی توضیح دادیم ، مارا در بغل گرفت و سراغ بچه هایی که تو ذهنش بودند را می گرفت . خدا رحمتش کنه خوش اخلاق ، بامرام و... بود

 

/ 0 نظر / 10 بازدید