وداع با سردار شهید قاسم داخل زاده

جنازه ها رو که از تعاون که نزدیک بیمارستان طالقانی آبادان بود ...

ابتدا به غسالخانه می آوردند ... نه برای شستن ، بلکه برای خداحافظی دلی همرزم هاشون .... بچه ها در اونجا هر چه در دلشون می خواست به اونها می گفتند ... البته بیشتر بچه ها شفیع شدن اونها رو برای شهادت خودشان می خواستند ... بعضی ها هم می گفتند سلام ما را به شهدا برسانید ...

بعضی از بچه ها هم هر آنچه که در دلش بود می گفت .... با جسد مطهر قاسم بعد از درد دل های زیادی که داشتیم خداحافظی کرده و او را برای دفن آوردیم

پدر قاسم چون کوهی استوار ایستاده بود ... در اینجا بود که فهمیدم ... چرا قاسم اینقدر محکم و استوار در مقابل دشمن بعثی ایستادگی می کرد و هیچ هراسی نداشت ... و حتی خم به ابرو نمی آورد ... از چنین پدری چنین پسری دور از انتظار نیست ... مادرش کمی بی تابی می کرد ... لحظه وداع رسیده بود ... اما در مورد مردگان وداع بی برگشت و در مورد شهدا وداع برای جاودانه ماندن ....

اشک هایی که سرازیر می شد ، نه در سوگ بود ، بلکه برای جدایی بود ، قاسم می رفت عند ربهم .... تا روزی جاودانه خود را دریافت کند ...

به هر ضرب و زوری بود به خودم غلبه کردم که با پدر و مادر قاسم صحبت کنم ... وقتی کنارشان ایستادم ... از آنها دلجویی و دلداری گرفتم ... بجای اینکه دلداری بدهم ... آنها امانتی را به صاحبش و به چه خوبی برگردانده بودند ... در نگاه و گفته هایشان آرامش یافتم ... با نگاهشان متوجه شدم که ترک جبهه حتی برای دفن عزیزشان را جایز نمی دانند ...

و باید به سنگرها برای نبرد با دشمن بر می گشتیم ...

ققنوس مرغی است که در دریا زندگی می کند ، جفت ندارد و تنهاست ، منقار درازی دارد که مانند نی سوراخ است ...

چون به آواز در آید مرغ و ماهی بی قرار می شوند و همه مرغان خاموش می شوند و به آواز او گوش می دهند ...

ققنوس از زمان مرگ خود آگاه است ..چون زمان مرگش فرا رسد هیزم زیادی گرد می آورد و در میان پشته ی هیزم می نشیند و ناله ای دردناک از سوراخ های منقارش بیرون می آورد ... مرغان به سبب این ناله ی مرگ دور او جمع

می شوند و در اندوه او شریک می شوند . بسیاری از ایشان در این اندوه جان می سپارند .. چون به مرگش لحظه ای بیش نماند ، بال های خود را به هم می زند و از آن آتشی بر می جهد که در پشته ی هیزم می افتد و خود او با پشته ی هیزم در شعله های آتش خاکستر می شود و از این خاکستر ققنوسی دیگر پدید می آید ...

و با شهادت قاسم ... جوانان دیگری پدید آمدند که فرهنگ شهادت و شهید همواره زنده بماند ... 

من در سوگ قاسم خیلی اشک ریختم ،پدرش هم نتوانست مرا ساکت کند. ساعت ها

گریه کردم و اشک ریختم

روح پر فتوحش شاد باد

/ 0 نظر / 24 بازدید