خاطره از سردار شهید مهدی البوغبیش

حدود دهم مهرسال سال 59 بچه های محله ما به سرپرستی شهید حمید ریحانی برای دفاع از شهر به منطقه شلمچه رفتیم و در آنجا با عراقی ها درگیر شدیم . در شلمچه گروهای دیگر محلی هم حضور داشتند.....! . . . گروه ما در محاصره قرار گرفت که با هدایت شهید ریحانی از محاصره خارج شدند... اما من و یکی از بچه های محله ما بنام علام چاپلاغیان نتونستیم خارج شیم و جا ماندیم ( دو نوجوان بی تجربه) حسابی ترسیده بودیم ! که من متوجه صدایی از پشت نخلها شدم که صدا میزد برادر برادر بیا اینور ... من با گویش و تن صدای شهید آلبوغییش آشنا بودم و پرسیم برادر مهدی شما هستید؟ ایشان گفت آره بیاید اینور و خودش را به مانشان داد . واقعا دیدن ایشان در آن موقعیت برای ما قوت قلب بود. ما صبح تا عصر وسط عراقی ها گیر بودیم اینکه در آن ساعات چه اتفاقاتی افتاد در جای مناسبش گفته خواهد شد لیکن فعلا امکان نوشتن نیست. اما از شهید همین را بگویم که در آن چند ساعت، بزرگی و دینداری این شهید عزیز را به عینه دیدم که: نماز ظهر را سر اذان خواند و ما هم با ایشان نماز خواندیم . اصلا ترس نداشت و خیلی خونسرد و شجاع بود. من و غلام را بالای پشتبانی برد و خودش رفت و برایمان از خانه های روستایی علی رغم حضور عراقی نان و آب آورد. بعد هم برایمان داستان پیامبر و اهل بیت سلام الله علیهم را تعریف کرد طوری که واقعا یادمان رفت وسط عراقی ها گیرهستیم. کلا تا تاریکی هوا کنار ایشان بودیم و آموختیم آنچه را که یک معلم ارزشی باید به شاگردانش می آموخت و. . . ! . . . و بعد با شناختی که ازمحل داشت و با بهره گیری از تاریکی هوا ما را به سلامت از محاصره خارج و به محله مان رساند و رفت. یادش گرامی بادروحش شاد

/ 2 نظر / 4 بازدید
سيد اسماعيل بحرالعلوم

بسيار زيبا مثه خود آقاي دكتر