نماز خوف

نماز خوف

 

داشتم تیمم می کردم

به حمود ربیعی و تقی عزیزیان و ابراهیم قاطعی و وهاب خاطری ، که در عملیات شناسایی عبور از شط همراهان من بودند ، گفتم : که .. دو تا دو تا نماز بخونیم . و بدلیل اینکه ممکن بود عراقی ها صدای ما رو بشنوند ، خیلی آروم باید حرف میزدیم ... خیلی !!!

گاهی هم با اشاره ... باید کلمات رو به هم میرسوندیم و باید به این شکل کلمات رو در ذهنمون معنا می کردیم ..

در وضعیت عجیبی قرار داشتیم !!!! تو گنبد حسینه اصفهانی ها برای شناسایی نشسته بودیم ، ولی نمی تونستیم بریم تو محراب و صحن مسجد که نماز بخونیم و مجبور بودیم که نماز خوف بخونیم ... البته با تمام تجهیزات .. تفنگ بدست .. یا به کولت ... نمی تونستیم بریم توی باغچه یا جایی که خاک برای تیمم گیر بیاریم .. ..برای همین از خاکی که روی پله های سنگی حسینیه ، جمع شده بود ...استفاده کردیم ... این نماز ، نماز عاشورا را برایمان زنده می کرد ... با این تفاوت که ما با دشمن درگیر نشده بودیم ... نماز خوف علیرغم سختی اش ، چقدر شیرینه

البته خوف معنی اضطرار میده ،،، اون موقع که درک میکنی چقدر دوری و نمیتونی سرت رو از سجده برداری و قلبت و تمام وجودت هق هق و اشک میشه و ناله می کنی ...

در خوف عاشقی هست ... خدا ترسی نیست...

خوف یعنی نکنه کم گذاشی برای معشوق... هر کاری حاضری بکنی تا راضی بشه... عاشقیتو ببینه .... اگه نبینه ، میسوزی....اما بازم دل دل میزنی تا بیشتر باشی...میخوای شهید بشی... وقتی میخوای بفهمونی که پاکی و خلوص داری دیگه اسم مردن رو مرگ نمیذاری .. .میگی شهیدم کن!!

یعنی تو بخواه من تکه تکه میشم .. پودر میشم .. ولی تو بدون عاشقتم

در این حالت ، دیگه من ، من نیستم فقط تو ام ...حل شدنم رو ببین.....

ببین که دیگه هیچی ندارم جز تو....

یکی یکی شروع به نماز خوندن کردیم ، البته کاملا مسلح و آماده ، هنگام نماز اصلا یادمون رفت که کجا هستیم

الا به ذکر الله تطمئن القلوب. ... 

هم قلب هامون آروم گرفت و هم در خدا غرق شدیم ... البته بچه ها نگران بودند که نکنه که تو شط غرق بشیم ...

دو ماه ، دقیقا دو ماه طول کشید تا سید احمد عالمشاه ، تونست طناب رو ببنده ، هر شب با جهان آرا و بقیه بچه ها می اومدیم و چون طناب بسته نمی شد برمی گشتیم ... یه شب جهان آرا سید کریم نجفی فرماندار رو با خودش آورده بود تا شاهد دلاوری های بچه ها باشه ...

نجفی سرش مو نداشت ... از بس عراقی ها منور می زدند ... بچه ها می خواستند به سرش گل بزنند .. تا نور منعکس نکنه !!!! اون شب کله سید نجفی ... سوژه ما شده بود ... بچه ها از لب شط گل می آوردند و سربه سر سید می گذاشتند

در این شرایط ،باید ترس و اضطراب حاکم می شد ... اما فضای شادی و خنده بود که حاکم شده بود !!!!

عراقیها دو تا تیربار و کلی نیرو گذاشته بودند که مراقب باشند تا نیرویی از شط عبور نکنه ... شهادت رضا دشتی و عبور اول و درگیری که ایجاد شده بود .. اونا رو هشیار کرده بود ..

شاید به نظر بعضی ها این کار خودکشی محض بود ... چرا که بعد از عبور از شط عملا شانس برگشتن صفر می شد ... ولی جهان آرا بخاطر بالا بردن روحیه بچه ها و شکستن غول شط ، حتما می خواست این کار انجام بشه ...

وقتی از شط عبور کردیم و پامون رو توی شهر گذاشتیم ... تصمیم گرفتیم که از گروه قبلی جلوتر بریم .. چون اونا تا مسجد جامع بیشتر نتونستن برن ، و حالا ما در حسینه اصفهانی ها بودیم ... و مشغول نماز ... اونهم چه نمازی نماز خوف ...

 

?? فریدون دشتی و دخترم فاطمه ...

/ 0 نظر / 25 بازدید